یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

گاهی احساس می کنم

زندگی فقط به ساز من می رقصد

 

و گاهی  فقط به ساز تو...272419_gatumusikant.gif

 

رقص زندگی با ساز های هم نوا شده ی من و تو موزون تر است.....



[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

همسری سرماخورده...سرماخوردگی مدل خودش..سردرد به همراه بدن درد

آش شلغم گذاشتم...

دلم بارون میخواد...girl_to_take_umbrage2.gifبه قول  دوستان یوم القاطی است...نمی دونی گرمه یا سرده...وسیله خنک کننده استفاده کنی سرده.نکنی گرمه..

خیلی ارومم...چه قدر داروها روی روانم اثر منفی گذاشته بودم...احساس میکنم از یه جهنم اومدم بیرون...وقتی توی اون شرایط بودم حسش نمی کردم...

خوبم...خوب خوب...

 

به قول رایحه جان:مدتی بیخیال این ماجرا شو...و بزار زمانی که صلاحه خدا بهت یه بچه سالم بده.....

 

 

چند روز بعدنوشت...

اش شلغم رو بردم خونه مامان شوشو با هم خوردیم...ظاهرا خوششون اومد...Yah

رنگینک های فانتزی توی نان میکادو کاسه ای درست کردم.....اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

واسه بار اول عالی بودن....

واسه شب عید غدیر واسه مامانم و مامانش بردم...استقبال شد...به شدت

و درخواست مجدد دادن...

5شنبه گذشته تولد دخمل بزرگ خواهر بزرگ بود...

تعدادی از دوستاشو دعوت کرده بودن....واقعا کنترل بچه ها تو این سن انرژی می خواد..

خوش گذشت...

 

تا بعد

[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

سلام

 پاییز مبارک

 

 

حرفی نیست....

حرفی نبود که بیایم....

همه کائنات دست به یکی کرده اند که من دو خط موازی محبوبم را نبینم و هر ماه اشک مرا با اه و ناله فراوان در بیاورند....

چرا نمی دونم...

از دارو...از دکتر..از امید های واهی...خسته شدم...

بی خیالی برایم آرزو شده....Champagne

دکترم چند ماهی بهم off داده...           اوففففففف.....دنیای بدون دارو....

 

دیروز بعد از چند سال توی یه دوره دوستانه هم خونه های دوره دانشجویی ام را دیدم.چه تحول ظاهری برای همه شان اتفاق افتاده بود...اما دلشان..دلشان هنوز همان حال و هوای قدیم رو داشت...تاهل.کارومادر شدن هم نمی تونه ادمو تغییر بده...فقط فکر و ذهن ادمو از خودش منحرف می کنه...

چه زود گذشت این سال ها....کاش بشه این دوره ها رو ادامه داد...

 

 

فعلا همین...

 

پی نوشت:

این روز ها عجب هوا خواب آلوده است...این قسمت پاییز رو دوست ندارم...


 

[ دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

smile смайлики смайлы

 

این جا چه خبر است؟؟

دو روز نبودیم؟؟

گوگل ریدر که دار فانی رو وداع گفته....هفت و چهلش را هم هم گرفته اند...

دوستان هم که همگی رفتن تو کار رمز گذاری مطالب!!!231419_starescreen.gif

 

ماه مبارک شروع شده...731916_bouquet2.gif

می گذرد...http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif

به پایانش امیدوارم....نه به پایان یافتن ماه مبارک..نه....به خبر خوشی که منتظرم آخر ماه برسد....کاش بشود...

یکشنبه گذشته دخمل خواهر شوشو یکساله شد...connie_32.gif

نمی دانید چقدر آن شب و این روز ها دلم می خواد کودکم را در آغوش بکشم...بی هیچ نگرانی...کودک خودم....چه حس عجیبی....نیامده عاشقش هستم...اگر بیاید...

چقدر دلم می خواهد...برایم بخواهید...بارداری را ...سالم بودن و ماندنش را ....

و بی دردسربه پایان رسیدنش را......

 



 

 

[ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

چند ساعتیه که 28 ساله شدم...Hippie

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت....Peppy

 

نمی دونم تا حالا چقدر به خواسته هام رسیدم؟   داشته هام تا این زمان چقدر است؟؟

اصلا تا الان باید به کجا رسیده باشم؟؟نهایت تلاشم رو کردم آیا؟؟

دیشت تو بی خوابی شبانه ام بهش خیلی فکر کردم...به خواسته هام....به چیز هایی که باید به دست بیارم و چیز هایی که از دست دادم....و زمانی که گذشته و باقی مانده...

اگه نجنبم دیر میشه...

تصمیمات جدیدی گرفتم.....

 

اولین تبریک دوستانه رو امروز صبح دریافت کردم...

و اولین هدیه رو دیشب از مامام و خواهرم...

هدیشون خیلی بهم چسبید...

منتظر ادامه تبریکات هستم..

 

روز های تولدم رو دوست دارم...حس خاصی توش هست...

برنامه ای ندارم...اما می خوام نهایت لذت رو ازش ببرم....


 

همین...

135519_bdayparty2.gif

 

اینم یه انیمیشن که یکی از دوستان واسه تولدم فرستاده...

 

 

 


 

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

سه شنبه رفتم پیش دکترم...

خیلی شلوغ بود...با کلی دردسر تونستم وقت بگیرم...قرار شد برم و اخر وقت برگردم..بعد از برگشتن تقریبا 1 ساعتی رو باز هم منتظر موندم...

دکترگفت:جنین رو کامل از دست دادی...گفت خدا رو شکر کن....

اشکام ناخودآگاه ریخت...connie_wimperingbaby.gif   اما دکتر امیدوارانه خندید...

او به تجربه علمی میگه خدا رو شکر کن...شکر کن که عوارضش تموم شده...و یا بیشتر از این بارداریت طول نکشیده..


من خدا رو شکر می کنم...کرده ام...(دروغ چرا؟؟گاهی نا امیدانه)

اما کی حال منو میفهمه..

این دومین باره...

این یک هفته که بود...کی می دونه چه حالی داشتیم ما...

این نیز بگذرد...

 

وقتی تماس گرفتم همسری بیاد دنبالم....گفت درمطب هستم....نرفته بود...تمام این مدت طولانی رو در مطب منتظرم مونده بود...گفت نگرانت بودم...

چقدر برام با ارزش بود...

 

فعلا باید منتظر بمونیم...

با همسری قرار شد در مورد اینکه باردار بودم به اطرافیان چیزی نگیم...حتی به مامانم ...خیلی شوق و ذوق داشت این مدت..نمی خوام بیشتر از این ناراحتش کنم...تحمل دیدن غم تو چشمای مادر رو ندارم...و به اونهایی هم که خبر داشتن قراره بگیم فقط یه تغییرات هورمونی بوده که خودشو به شکل بارداری نشون داده...دیگه باور کردن یا نکردنش دست خودشون...

میدونید حوصله دلسوزی و جواب دادن به سوالات و راه حل هاشون رو ندارم

خیلی به آرامش...به یه سفر ..به یه دوست مطمئن وبا تجربه احتیاج دارم...

هر چند فکر می کنم حال روحیم خوبه...اما نمی دونم چرا دیدن خانم های باردار و نی نی ها اشک رو به چشم هام می یاره...

 

 

امشب شب لیله الرغائب

                              لطفا

                              حتما

                      برامون دعا کنید...

 

 

دیشب یه کوچولو !سر همسری قبل خواب غر زدببم....

ساکت موند و چیزی نگفت...و خوابید

من هم به عادت این چند شب ساعت هاطول کشید تا خوابم برد...738619_countsheep.gif

ظهر زودتر از همیشه برگشت خونه...

 

حس خوبی نبود...(تصمیماتی واسش داشتم...)نیشخند

ولی گلی که تو دستاش بود حالمو عوض کرد..

(نیشم را تا بنا گوش باز کرد)

تغییر زیادی دیدم امروز در همسری...خصوصا با اس ام اسی که واسم فرستاد...(همسری اهل اس نیست...درگیری کاری بهش اجازه نمیده...)

خصوصا اینکه متنش رو خودش گفته بود....

 

این هم عکس گل :495019_flirtysmile4.gif

 

 

 

همین...

 


[ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

نمی دانم چه بنویسم....

حال خوبی نیست....

همین امروز می خواستم بیایم در مورد جز به جز شادی سه تا شدنمان بنویسم....

می خواستم بیایم از تلاش هایمان تو این مدت 8ماه بنویسم...

که چقدر منتظر این لحظه بودیم هر ماه...انتظار دیدن خط قرمز دوم ...

و چه حس وصف ناشدنی بودبعد دیدنش...

می خواستم از تمام مراقبت ها و توجه های همسرم در این مدت بنویسم که چه عاشقانه پروانه وار در کنارم بود...

از اینک این مدت هر چند  کوتاه از کار کردن هم گذشتم...تا باشد و بماند...

اما....

خودم هم نمی دانم چه شده؟؟همان طور که یکباره امد یکباره هم رفت....

هنوز نمی دانم چه شده....با پزشکم مشورت کردم...گفت سن جنین کم است...صبر کن...میدانم امیدی نیست...این قدر این مدت سایت ها و کتاب های مختلف را بررسی کردم که خوب می دانم امیدی نیست....

حس خوبی نیست....

برایمان دعا کنید...

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب