یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 


وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند
وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ …

 

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی …

 

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم
تو را گریه‌ میکنیم
و تو را نفس‌ میکشیم

 

 

وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی
و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی
و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

 

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید

 

 

خداوندا !
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم

 

 

بعد از دو هفته دوندگی و تلاش ..

بالاخره چند روزی مرخصی....

دعا کنید بتوانند در این چند روز بی گناهی خود را ثابت کند....

خدایا متشکریم بابت استجابت دعاهای دوستانمان......

[ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

دلمان یه عدد شانه می خواهد سرمان را بررویش بگذاریم های های گریه کنیم....

هر چند شانه های همسر همیشه اماده بخدمت اند اما این بار نمی خواهم بداند...سکوت می کنم برای آرامش او..

آرامشی که مدتی است بر باد رفته...زندانی شدن فرد بیگناه زندگی ما را هم به هم ریخته...بدجور..

 

سکوت می کنم ...سکوتی به اندازه تمام لحظه های بی قراری و انتظار برای رسیدن خبری خوش در این روز ها...

به در و دیوار زدن هایمان برای چند روز مرخصی هم فایده ای نداشت ...

ناجوانمرد های پاپوش ساز قهار تر از این حرف هایند...

بیچاره پیرمرد....خانواده اش از اشک و اه نمی افتند....زیاد هم مهربان و خوب باشی درد سر ساز است در نبودنت.......

 

                                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

دلم یک دوست صمیمی می خواهد از همان دوست هایی که همه شما در وبلاگتان از او تعریف می کنید..بدون چشم داشتی از شما به سراغتان می آید و درک متقابل داریدو با هم چایی می خورید و درد دل می کنید...

دلمان دوستی این چنین می خواهد.. فکر کنم لذتی شبیه خوردن  چایی داغ با عطر بهار نارنج در بعد از ظهری سرد داشته باشد.

 

                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی دلم می خواد برای شخصی کاری..محبتی داشته باشم ...سوپی برای یک مریض احوال...محبتی به یک همسایه...ولی از برداشت های اشتباه ...از سوء استفاده های دوباره...

چرا ؟ چرا نمی شود به خواست دل زندگی کرد..چرا همه در پس محبت تو دنبال علتی اند....

و چرا بعد رفع نیازشان تو را ترک می کنند؟؟انگار که هیچ وقت نبودی...

 

زندگی جیره ی مختصری است...
مثل یک فنجان چای...

و کنارش عشق است....
مثل یک حبه قند...

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

مدت کوتاهیست همسایه جدیدی نصیبمان شده....نه تنها دیوار به دیوار بلکه رخ به رخ...

در واحد هایمان نسبت به هم زاویه قائمه اند....

به علت ضربه شدیدی که از همسایه روبروییمان خورده بوده و داغ پشت دستمان که هنوز می سوزد جهت عدم ارتباط با هیچ همسا یه ای...smile смайлики смайлы. توجه ای نشان ندادیم به امد و شد هایشان...

 

روز های اول که از صدای جابجایی و کشیدن اثابشان و شلوغی تا نیمه های شب smile смайлики смайлыو نور چراغ هالشان که درست وارد پنجه اتاق خواب ما میشد (پنجره هال انها با پنچره اتاق خواب ما در زاویه 90 درجه اند.) خواب را حرام چشمانمان میکرد...Begging وآسایشمان و سکوتی که به ان فخر می فروختیم سلب کرده بودند...smile смайлики смайлы

 

صبوری کردیم.....

 

تنها تذکر داده شده جهت دود اگزوز سیگار نمای آقای  همسایه بود

که موجب دود گرفتگی خانه ما میشد و ما در جستجو ذره ای هوای سالم ٰ تا تنفس قطع شده را بالا آورده سر در بالکن نموده و نفس تازه می نمودیم... متذکر شدیم :در راهرو دود نفرمایند ...و ایشان با سیگاری بر لب قول دادندو ما متعجب از نیفتادن آن دودکش 

 


گذشت....دیشب....با صدای پرتاب شدن طوطیمان به کف قفس و پر پر زدنش از خواب ناز پریدیم...همسری جهت بررسی رفت و برگشت...از صدای خش خش و کش کشی ترسیده بود...(کاسکویی 1.5 ساله و بسی حساس به صداsmile смайлики смайлы)

 

همزمان صدای چکش..کنده شدن...کشیدن جسمی نوک تیز روی زمین می آمد.

856419_treasuresmile1.gif           

 

  ساعت دقیقا : 4 صبحсмайлики

 

 

یک ساعت تمام با همسری تمام احتمالات را بررسی کردیم...از کندن زمین و قایم کردن مواد مخدر در کف کمد دیواری تا زدن خندق به درون خانه ما...

از خواب آلودگی در حال غشیدن بودیم ولی کو آرامش و سکوت....تمامی هم نداشت ...

ساعت 5 صبح

 

همسری با چشم هایی قرمز از بی خوابی ..صبری تمام شده ...چند مشت حواله دیوار انتقال صدا کرد....و سپس در خانه مربوط را نواخت....

 که چه می کنید....؟؟

مرد همسایه با تعجب فراوان اعلام نموده :مشغول کندن سیمان های باقی مانده روی سرامیک کف سرویس بهداشتی ام..مگر صدایی شنیدید ...

فکر می کردیم دیوار ها ضد صدا اند...

 

همسایمان نمی دانست اگر پنجره ها دوجداره اند....در عوض دیوار ها نیم جدار هم نیستند...

(من هنوز در کف این مطلبم  چرا این ساعت...4 صبحсмайлики)

این هم همسایه بسیار بسیار محترم ما 10 دقیقه بعد از تذکر ...

 

با ورود همسایه جدید ولوم صدایمان را بیشتر ار پیش باید کنترل نماییم...

 

دعا می نماییم....شما آمینی بنمایید..شاید مرغی...کبوتری...فنج امینی عبور نماید...

خدایا...پروردگارا....فرهنگ آپارتمان نشینی به جمیع ملت عطا بفرما...

 

 

 

صبح نگهبان را دیدم....گفت قبض تلفنتان رو دیروز بعد از ظهر گذاشتم لای درب....نخواستم بیدارتان کنم....ما به شکل علامت سوال درامده   پس این انگشتی که بر زنگ ما منزل ما انچنان فشار دادند جهت جواب به سوال مسابقه بوده؟؟

 

 

 

 دربندی بی گناه که به واسطه پاپوشی ناجوانمردانه در کهنسالی جور میله های سرد زندان را میکشد جهت رهایی به دعای شما نیازمند است...لحظه های دعا فراموشش نکنید...смайлики


 


 

[ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

                                                                                
    

گاه چنان دلمان می خواد که روزی روزگاری سراغ وبلاگمان که رفتیم  مشاهده بنماییم مثل خیل بیشماری از دوستان وبلاگ نویسمان شونصد نظر در نظردانی مان باشدو ما هم از ذوق بترکیم و دست همسریمان رو بگیریم و به اون نظردانی یمان را نشان دهیم که ما اینیم...از خود راضی

ودر پست بعدی کلی کلاس بگذاریم که شرمنده نتوانستیم جواب تمام کامنت ها را بگذاریم از بس زیاد بود و غیر و غیره...

زهی خیال باطل...279219_rumsmiley.gif

هر چند اشکال از خودمان و سیستم نوشتنمان است...چیز آنچنان جذاب و اکشنی جهت جلب نظر دوستان ندارد...

عجب توقعهاتی داریم ما...

 تازه همین خوانندگان عزیز و دوستان همیشه همراهمان را از دست ندهیم هنر کرده ایم با این وبلاگ نویسییمان...

باز هم شهناز جان با گذاشتن چندین نظر در یک پست گاهی بسی ما را سورپرایز می نماید...

درد دلی بیش نبود کسی به دل نگیرد...باز هم دستان پر مهر نویسندگان نظرات وبلاگمان را بوسه مهر زده و ارج مینهیم لطفشان را...ک چنان از دل می نویسند که بر دلمان مینشیند....

                                             

                                                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پنیر خریده ایم کم چرب جهت ارتقا سلامتی از شرکتی معروف و معتبر .فشار را چنان بالابرده از شوری که از خیر خرید دوباره و ارتقا گذشتیم و عطایش را به لقایش بخشیدیم...

                                                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

گاهی دلمان می خواد وقتی در بین جمعی نیستیم به گونه ای نظرات و گفتمانشان را در مورد خودمان  بدانیم...شاید حالمان را بهتر کند و شاید...

 

این پست عجب خواسته هایی دارداسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

 

                                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

آیا آمپر حساسیت بالا زده؟؟شما بگویید....

 

شخصی با تمام احساس خود و با شادی فراوان بگوید :از بس تو را دوست دارم قبل از هر مناسبت مهمی مثل تولد و سالگرد ها به همسرت یاداوری کرده که تبریکات و...را فراموش نکند...

و یا با دیدن هدیه ای که همسرت در مناسبتی در گذشته ای دو ر جهت تو گرفته  یاداوری روزی را کند که با همسرت برای خرید آن رفته اند ...

هر چند می دانم همسری تو این شلوغ بازار اقتصادی و فشار کاری فراموشی مناسبت ها  برایش معنایی ندارد...

 

نمی دانم چرا...ولی حس خوبی نبود ...چیزی در دلم سوخت...به جای اینکه خوشحال شوم از این همه توجه ...

شما بگویید....حساسم؟؟

 

شاید برای من به یاد داشتن تاریخ مناسبت ها حتی بدون کلمه ای و کادو ... نشان از دوست داشتن  باشد وبسی دوست داشتنی تر از هر جشن با یاداوری دیگران 

 

 

گاهی عینک خوش بینی ام را از هر سمتی میزنم باز هم ....

 

باز هم بیخیال...

31119_hollysmile1[1].gif

 

 

 

 

 

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]


ما زنها رسم خوبی داریم

زمانه که سخت می گیرد، شروع می کنیم به کوتاه کردن

ناخن ها، موها، حرف ها، رابطه ها...

"ویرجینیا وولف"
    "با تشکر از خورشید جان"

 

تا حالا شده با ادمی بر خورده باشید که به این توجه نداشته باشه که حرفش چه تاثیری روی طرف مقابلش داره...295119_qrrr1s5w5a2lfyba.gif

حتی وقتی دیگران بهش تذکر میدن:این جمله همیشگیش رو میگه:مگه چی گفتم؟؟

من با همچین فردی سرو کار دارمWhoop De Doo...نمی تونم به خاطر بعضی مسائل و مصلحت ها دور بشم...ولی هر چند این رفتار برای دیگران عادی شده و شاید به دلیل وابستگی عاطفی که بهش دارن راحت میگذرن...ولی من نمی تونم....

هر وقت یادش می افتم و یا می خوام ببینمش دلم هری میریزه...و اون ته مه های دلم می سوزه...

کسی هست بگه من چکار کنم؟؟ ادم بدجنسی نیست خیلی ساده است...

 

گاهی باید بعضی رابطه ها را بیشتر کنترل کرد و یا کوتاهشون کرد....البته اگه دست من بود که قیچیش می کردم....http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/lostthread.gif

تصمیم های کوچکی برای تغییر رفتارم گرفتم....شاید کسی متوجه این تغییرات نشه ولی اثراتش روی زندگی و ارامش من  خیلی زیاده...264319_margaritasmile2.gif

 

بگذریم...

                                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

شب یلدا خوش گذشت...

ما که دو طرفه بودیم....تا نصفش خونه مامانم بودیم و نصف بقیش رو خونه دختر عموی شوشو...Libra

کلی عکس گرفتیم و گذروندیم...made by Laie

چشم پدربزرگ همسری  خونریزی کرده بود و ظاهر وحشتناکی داشت...

تماس گرفتم "دارو گرفتن و الان بهترن...

بالن  هوا کردیم....ارزو هامونو  نوشتیم روش ولی با تلاش های فراووان های همسری بالا نرفت....علتش هم سوراخ کوچیکی روش بود..همسری قول داده یک بالن خیلی بزرگ بسازه و همه ارزوهاشونو بنویسن روشو با هم بفرستیمش هوا...

                                   

                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

ترم جدید زبان رو شروع کردیم و کلاس  افتر افکت هم تموم شد...

                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

شاید بچگی و شاید محدودیت ها و مسائل خانوادگی گاهی موجب میشه نتونیم قدر داشتن بعضی افراد رو بدونیم...

گاهی فکر می کنم قدر مادربزرگ پدری ام رو ندونستم...

(7 سال پیش فوت شدن)

شاید بیشتر باید توجه نشون می دادم...

هر چند توجه او هم گاهی کم بود و شاید ما تصور می کردیم و عمدی نبوده ...

هر چه بود الان دلتنگ بودنش هستم...هنوز صداش موقع قصه هاش توگوشمه...حتی صدای خروس قصه رو هم کم نمی ذاشت..و صداش موقع دعاهای بعد نمازش..

گاهی دلم میخواست بتونم ازش بخوام منو ببخشه..اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

چند شب پیش با صورتی خندان و روشن و لباسی سفید در خوابم امد...معذرت خواستم...لبخند زد...شاید به من به بچگی هایم وانگار میگفت چه می گی تو"بیخیال...

کمی ارام ترم...

 

                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 


همسری نوشت :

عزیزم نمی دونم به راز دست هات پی بردی یا نه ؟؟

می تونه یک کوه اتشفشان که نزدیکه فورانه رو ارومه اروم کنی...

 


[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب