یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

خب این هفته هم گذشت...

چهار شنبه گذشته بعد نوشتن  مطلب وبلاگ خیلی حالم گرفته بود...

هم بابته حرف پدر شوهر(این هم قضیه داله)و هم بابت پدرم . دلم می خواست کمی درد دل کنم با همسرم; به تخت رفتم و منتظر شدمNew (6) اما.........

وقتی اومدم دیدم سرشو گذاشته تو دستاش با یه اهنگ غمگین (این اولین باری بود که تو این 4 سال اینجوری میدیدمش) صداش زدمlما بی جواب موندم غرق بود بد جور

وقتی سرشو بلند کرد غم سنگینی تو چشماش دیدم

با خودم گفتم : من کجا و اون کجا!

موقع خواب کلی با هم حرفیدیم (این وضعیت مبهم اقتصادی چه میکنه با آدم ها)

کلی انرژی مثبت فرستادیم yes4.gif

خدا کنه ..........کاش ارامش به دنیا برگرده.................کاش عاملین ..........connie_wimperingbaby.gif

 

بگذریم 

شب جمعه ای هم خانه برگزار شد(به در خواست بزرگ خاندان Riz277 پدر بزرگ همسری)ما هم مهربان و عاشق اغاجون(و کمی هم پاچه خوار)قبول کردیم

و از هوای مطبوع بی نصیب ماندیم(اصلا هوای خوب به ما نیومده)

البته ساعت 1.5 ظهر که واسه هماهنگی با مادربزرگ تماس گرفتم قرار شد بیان خونه...

من هم تند تند با همسری رفتیم خرید و 2 رسیدم خونه و افتادم به جون خونه بشور و بساب Smiley   Smiley

البته خدا رو شکر خونه انچنان کاری نداشت(این هم قضیه داره)

تا 7.5 شب یکسره سرپا بودمو کارها تموم شد بعد یه دوش زیبا نمودیمو منتظر موندیم تا مهمونا بیانو اومدنو تا 12.5

البته بعد رفتن مهمونا خواهر شوشوبا و شوشوش موندن تا ساعت 1.5 کلی حرفیدیمو غصه خوردیمو و بحثیدیم در اخر به این نتیجه رسیدیم که قدر پول هایی که داریمو بدونیمو به جا خرج کنیم تاوقتی که  وضعیت متعادل بشهhysteric.gif(عجب نتیجه ای)

این نی نی خواهر شوشو ما هم اون وسط دوتا مشت ها شو با پستونکش  همزمان کرده بود تو دهنشو ملچ مولوچ میکرد

در اخر هم من و همسری یه املت دست پخت همسری زدیم به بدنو سرو به بالش نذاشه خوابمون برد

امروز ظهر هم ابجی بزرگه زنگید که امشب تولد Birthday Party خودمونی واسه دختل بزرگش(8 سالشه) خونه مامان میگیره بریم.من هم واسش ژله خرده شیشه درستیدم بردم خوب شده بودن(ولی تجربه شد که ترکیبرنگ ژله خرده شیشه سبز و قرمز جالب نمیشه)

من هم واسه روز تولدش یه بلیط نمایش عمو های فیتیله واسش داده بودم که کلی بهش خوش گذشته بود

همین

 

 

                         اSmiley

پی نوشت:

همسری عزیزم زندگی پستی بلندی های زیادی داره گاهی بد جوری این پستی بلندی ها رو بمون نشون میده ولی یادت باشه من همیشه و همه جا همراهت هستم و می مونم   girl_pinkglassesf.gif

 

 

 

 

[ شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

خب همون جور که پیش بینی میشد هفته ای پر  کار داشتیم...

2 روز صبح و بعد الظهر دفتر بودم و کلاس زبان و تیزر...خمیازه 

وایییییی  دیشب قبل شروع کلاش زبان تو موسسه اسم یه خیابون تو چین جمع رو از خنده منفجر کرد(یعنی از اون خنده ها که دل درد میارهقهقهه)یکم خجالت کشیدمخجالت (آخه جمع مردونه بود من تنها خانومه اون جا بودم اسمه هم خیلی بد بود....)

بعد از ظهر بارون عالی اومدتشویق یادم نمی یاد آخرین بارون کی اومده(به همراه کمی تگرگ نخودی),پارسال احتمالا....ناراحت

هوا خیلی خنک شده (هوای کمیابیه)مژهفردا شب برنامه شب جمعه ای(معرف حضور هست که) نوبت ماست می خوام تو هوای آزاد بگیرم(دیگه از این هوا ها گیرمون نمی یاد)

 

 

پی نوشت :

پدرم خیلی به دعای خاص دوستان نیاز داره.بیماریش عود کرده و به پرتو درمانی نیاز داره,ما رو از دعای خیر فراموش نکنیدنگرانممنون

چه قدر بده تو مواقع بد یادآوری میشه چه قدر یه نفر و دوست داری و به حضورش نیازمندی...

ته نوشت:خوب نیست به اسم دل سوزی واسه یه نفر بهش اهانت کنی....ناراحت

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

دیدین گفتم :این هفته حسابی فعالانه و خوب می گذره

خب معلومه دیگه سالی که نکوست از بهارش پیداست..

شنبه شلوغ و پر کاری داشتم (صبح های شنبه همکارم نیست تو دفتر تنهام کارشناسی قبول شده چند روز در هفته کلاس داره ) 

صبح که رفتم دفتر از همون اول  مراجعه کننده داشتیم تا وقتی همسری اومد دنبالم(ساعت 1)

تازه کلی کار هم موند که مجبور شدم بعدظهر هم برم

صبح شنبه با کلی وعده وعید به خودم که بیدار شو بجاش ظهر لالا می کنی خودمو بیدار کردم ولی همسری بعد ناهار کار واسش پیش اومد و رفت ,من هم  که تنهایی خوابم نمی بره نتونستم بخوابم

یکم خودمو با فیلم هایی که واسه کلاس زبان باید میدیدیم ,مشغول کردم ولی اصلا امادگی کلاس رو نداشتم بعد هم رفتم دفتر تا خود 8شب

بعدشم برگشتیم خونه و شامی بر بدن زدیم

10 شب بردنمون  کلاس زبان

برگشتیم کمی تی وی دیدیمو سر به بالش نرسیده به خواب خوش رفتیم Night

همین

پی نوشت:

1.همسرم می دونم گردن دردت از کار زیاد و زحمت فراوونی که برای خانوادت میکشی

قدردانم و همه انرژی مثبت کائنات رو واست می خوام دوست خوبم

2.همسری میگه هر وقت میای دفتر ,دفتر رونق خاصی میگیره(هر دفعه میگه,لطف داره)

گاهی خودمم هم حسش میکنم حالا هر چی که هست و هر علتی که داره ابرازش از طرف همسرم یه حس خاص و انرژی فراوونی به من برای ادامه و همکاری میده(ممنون ام همسر بی نظیر من)

3.قراره شب ها قبل خواب با هم انرژی مثب بفرستیم به کائنات واسه کارهای فردامون

4.با همسری قراره یه تابلو آرزو ها بسازیم(چون فکر کردن به ارزو یکقدم ما رو به آرزوهامون نزدیک تر میکنه,این تجربه ایه که بارها به چشم دیدیم...)

بعد نوشت:راستی از امشب قراره با برادر شوشو بریم کلاس تیزر(ساخت تیزر تبلیغاتی)

 

p

[ یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

چه روز ها زود میگذره

بازم یه هفته گذشت , به قول شاعر این قافله عمر عجب میگذرد

 

 

 

به انرژی مثبت احتیاج داریم مخصوصا همسرم انرژی مثبت کائنات با دعای خیر شما دوستان

 

اینهفته خیلی اروم و بی سرو صدا گذشت توش فقط یه مراسم حنا بندون بود با یه عروس خیلی تپلی که البته مثل همه این نوع مراسمات تماشاچی بودن جز اصلی اونها است بود...اصلا حال نمیده ...

بیشتر رفع تکلیف و احترام به دعوت صاحب مجلس و همراهی مادر شوشو به عنوانعروس بزرگ

البته گرفتن یه بیماری عجیب به همراه بیرون روی شدید ( فکر کنم به فرسایش زانو مبتلا شدم) که با یه بدن  درد بد همراه بود که با یه سری داروی گیاهی رفع شدالبته خواهرشوشو و پدر شوشو و عمو شوشو هم مبتلا گردیدند با شدت های مختلف...

قراره از شنبه شب کلاس زبان مشترک باهمسر رو  که از ماه رمضون نیمه کاره مونده بود رو ادامه بدیم(به همراه برادر شوشو)حسش نبود برم که به اسرار این دوهمکلاسی تسلیم شدم  عجب!

یه درد سوزنده(مثل عقرب زدگی)نیمه شب ها میاد سراغ دست راستم  که نمی تونم بخوابم  گاهی هم در طول روز به صورت مزمن عجب  بیماری هایی والا

فعلا همین عجب هفته کسل کننده ایی

ولی فک کنم هفته جدید خیلی فعالانه تر بگذره به امید خدا

تا بعد

 

 

[ شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

این مطلبو از وبلاگ دوستم نشمیل گرفتم(البته با اجازه)

تقدیم به همسرم ..

حواسم هست.

حواسم هست به تک تک موهایت.به تک تک موهای شقیقه ات که این روزها سفید تر می شوند. به  تک تک موهایت که هی میریزند. حواسم هست به رنگ پوستت که کدر می شوند. که نگاهت مات میشوند. که لبخندت نازک تر می شود. حواسم هست به پاهایت که خسته تر می شود. به سکوتت که وسیع تر می شود. به دستانت که آرام تر می شود.

حواسم هست به روزهای تو. به روزهای خودم. حواسم هست که روزگار با ما چه می کند. حواسم هست که با دلار ۳ هزار تومانی فقط کسانی شادند که حقوق به دلار می گیرند. و ما که به زحمت همان ریال را میگیرم هی ساکت تر میشویم.

حواسم هست به تو به روزگار به نرخ ارز و قیمت سکه. حواسم هست که پول با موهای تو٬ چشم های تو و خندهای وسیع تو چه کرده است.

خیالت تخت. حواسم هست و در کنارتم

دوست وهمسرم

[ شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

این هفته شب جمعه ای نوبت پدرهمسری بود( نرسیدم قبلش برم کمک ماماشوشو از خود راضیالبته بعدش بودم در خدمتشون فرشته)

گذشت اما قبلش یه چیزی شد که خیلی بهم چسبید

تو راه خونه پدر همسری بودیم که یکباره همسری منو نیگاه کرد و گفت چرا صورتت کثیفه ,منو میگی چشا چهار تا هیپنوتیزمطبق عادت همیشه افتاب گیر ماشینو که ایینه داره دادم پایین که یهو یه رز قرمز افتاد بغلم   ....ذوقیدم حسابیقلب

همسری بعد مدت ها عشقولانه در وکرده بیدبغل

(از خودم خجالت کشیدم بابته حرف های چند شب پیشم .ببخشید خجالت)

همسری عزیزم از همین تریبون ازت تشکرات فراوان نموده که مرا دلگرم تر نمودی)

این از اینچشمک

جمعه شب هم طی تصمیمات قبلی با رو بندیلو برداشتیم بریم بال مرغ بترکونیم که یهو یادمون اومد که کباب پز نداریم البته از نوع زغالی بنابراین طی یک عمل انتحاری از در حیاط خونه پدر همسری وارد شدیم و کباب پز به همراه کمی بنزین سرقت نمودیم(احدی هم خبر دار نشد)

گازوندیم به یه پارک خلوت و دودو دمی راه انداختیم شانس ما کباب پز کوچولو بود و بال مرغ ها هم شده بودن قد بال عقاب  سوال بی تربیت ها کلی هم دود به خوردمون دادن ...منتظر

من هم حین انجام عملیات توسط همسری رفتم بعد سالها (یادم نمی یاد اخرین بار کی بوده) تاب سواری کردم ,  فرو رفتن تو هوای خنک پاییزی خیلی انرژی داد...

هر چند بال ها نیم سوخته نیم پخته بودند ولی لذت با هم بودن مزشو گم کرد...قلب

گذشت

بعدش هم چون منزلمان به شدت تحت پا را  زیت هست و ما به منزل پدر  همسری پناه بردیمو برنامه مورد علاقمونو دیدیمو کمی با نی نی خواهر شوهری بازی کردیمو اون هم کلی اغو باغو تحویلمون دادو باز هم دل همسرمان اب شد و طاقتش طاق...

دلم می خواد برم سر یه کار اداریناراحت

احساس بطالت می کنم و کمی اضافه وزن....

التماس دعا

تا بعد

 

[ شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

منتظرنمی دونم سلام کنم یا نه

خب به کی سلام کنم

وقتی هیچ کس یه نیم نگاهی به وب لاگ من نمی اندازه یا اگه سری می زنند اثری نمی گذرانند

بگذریم(واسه  دل خودت بنویس)

سلام  سلام به دنیا و همه دوست هایی که بی صدا می یان ویا بعدا می خوان بیان...

با یه خواب بد بیدار شدم ,البته مامان میگه بی اثره چون 8 صبح به بعد بودهخمیازه ولی اثرش و رو دل من گذاشته با صدقه خودمو اروم کردم...نگران

بازم خط قرمز دوم مشاهده نشدسوال

با همسری قرار گذاشتم جمعه شب بریم یه جا خلوت کنیم و بال مرغ دست پخت خودمو زغال سوز کنیم و حالشو ببریمتشویق

البته بگم همسری زیاد اهل بیرون رفتن نیست .بیچاره استقبال می کنه و لی باید ببرنش خود جوش عمل  نمیکنه...خمیازه خب این هم یه جورشهاز خود راضی

پنج شنبه طبق روال هر هفته برنامه شب جمعه ای بر قراره

(شب جمعه ای = شب نشینی که هر هفته 5 شنبه خونه ی یکی از اقوام همسری برگزار می شود که فکر کنم هر 1.5 ماه یکبار نوبت ما میشه آخ)

بعد میام گزارش همشو میدم چشمک

تا بعد

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

دیشب خواهر شووری زنگید گفت بیا بریم نمایشگاه پاییزهبغل

من دلم می خواست برم ولی نشده بود (یعنی نبرده بودنمنیشخند)منم تندی قبول کردمو آماده شدم نیم ساعت بعد همسری عزیز ما رو رسوندو خودش نیومد گفت:مثله هر سال همش ترشک و آلو لواشک دارنزبان(البته حق هم داره )

ما دو تا هم تنهایی رفتیم زبان

یادم رفت بگم من و خواهر شووری تقریبا هم سنیم اون تازگی ها یه نی نی گیرش اومدهاز خود راضی

کمی گشتیم تا چشممون افتاد به یه غرفه که پوشاک نوزاد می فروخت ما هم از خدا خواسته .....

کلی واسه نی نی مون خرید کردم(البته بگم خبری نیست)آخه با این گرونی که روز به روز داره بد تر میشه هر چی الان خرید کنیم به صرفه است....ناراحتاسترس(البته بگم خوره خرید واسه نی نی دارم چشمک)

 (خواهر شوهری هم واسه نی نی بعدیش خرید کرد متفکر قهقهه وای که خوش دله , نینیش تازه سه ماهشه خنثی)

خوش گذشت به قول خواهر شوهری از صدقه سر اون من هم کلی خرید کردم خنده

فعلا همین

امروز همسری سفارش مرغ با سوپ مخصوص سرآشپز رو داده که عاشقشهمژه

در حال پزیدنهنیشخند 

تا بعد همراه باشید

[ سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

توی یه آپارتمان طبقه هم کف زندگی می کنیم...

امروز صبح با سر و صداهایی پشت پنچره اتاق خواب بیدار شدم هر چند کمی با سر و صداهاشون اذیتم کردندند ولی نتیجش خیلی خوب بودتشویق(نگهبان ساختمان با یه باغبون مشغول کاشتن درخت و گل بودند) تولد یه بوته یاس تو باغچه روبروی پنجرمون من عاشق عطرشم .از حالا منتظر گل هاش هستمقلب

خدا کنه بچه های توی محوطه اذیتش نکننناراحت

 

[ دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

سلام

من و همسرم آبان 87 خیلی سنتی به عقد هم در اومدیم و از اسفند 88 زیر یک سقف رفتیم

زندگی ادامه داره و با افت و خیز هاش در گذره....

 

 

[ دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

مگر نه حرفهایی هست برای نگفتن ، غیر از حرفهایی که نمی توان گفت یا خوب نیست گفتنش یا…نه! حرفهایی هست برای نگفتن وارزش عمیق هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد.


 وکتاب هایی هست برای ننوشتن ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم وخود به کلبه بی در وپنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

سلاملبخند

بزودی می نوییسم از روز های گذرای زندگی ام

کامل و جامع

زود زود

همراه باشیدچشمک

[ جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب