یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

 

 

 

 

 

 

+بارون بارونه زمین ها تر میشه

بالاخره رحمت خداوند هم شامل حال ما شد.....

دلمان داشت  میسوخت دیگر to_take_umbrage.gifکل کشور بارون اومده بود جز این جا...

خدا رو شکرYah

 

 

 

+دیشب نوبت ما بود خونه بابام بخوابیم..صبح به خاطر بارون بی خبرکفش های همسری خیس شده بود سشوار گرفتیم خشک شه !!این هم از مزایای اپارتمان نشینی موقع بارون کفش هات خشک  می مونه

 

هیئت عزاداری مسجد محله مثل هر سال دقیقا روبروی در ورودی خونه بابام این ها بساطشون رو پهن کردن دقیقا نه یه سانت این ور تر ونه یک سانت اون ور تر تازه پیشرفت بزرگی که داشتن افزایش سایز طبل هاشونه(در ورودی خونه بابام رو به  خیابون اصلیه)طبل ها  دوبرابرقد مسئول هیئت ارتفاع دارن(البته خیلی هم طرف رشید نیست)منتظر یه مسئله دیگه هم اینه که کل جمعیت هیئتشون ریزو درشت همه باهم جمعن میشن شاید 15 نفر والا

من خیلی آقام امام حسین رو دوست دارم و حرفی توی برگزاری هر چه بهتر مراسم ایشون نیست ولی انصاف هم خوب چیزیه...

کی گفته که باید یک ریز طبل زد(اونم طبل به این بزرگی) کل این مدت شب ها در و پنجره خونه بابام میلرزه و مغز ما هم....

کسی جرات اعتراض هم نداره 

والا نمی دونم

به اسم امام حسین......امام حسین راضیه؟

(به تذکرات سازمان تبلیغات هم بها نمی دن)

دقت کردید گاهی بعضی از این نوحه ها به جای گریه ......گاهی خودشون هم دقت نمی کنند که دارن پشت این بلندگو ها چی می خونن؟فقط لحنشون غمگینه؟

 

ایام محرم پارسال این موقع چه حالی داشتم هر جا صدای مداحی می اومد که از علی اصغر میگفت دلم اتیش میگرفت....connie_wimperingbaby.gif

گذشت...

 

+با همسری گرام تصمیم گرفتیم جهت سلامتی بیشتر به ورزش اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ در خانه روی بیاریم ..دوچرخه ثابت و دمبل 

 

+نمی دونم چرا وقتی هوا سرد میشه میل به بافتنی افزایش پیدا می کنه باید برم میل بافتنی ها و کاموا هامو در بیارم

 

+دلم واسه مامانم تنگ شده .حس یه ادم تو یه شهر غریب رو دارم وقتی مامانم نیست                                    مامان جونم عاشقتمHeart Smile

 

به خاطر رفت و امد هر هفته ای ٰمامان کمر درد شدید گرفته و خونه نشین شده تو شهر غریب... (البته دو تا از آبجی ها این مدت بهشون سر زدن )قرار شده این هفته رو نیان...واسه تاسو عا عاشورا برگردن...یه هفته دوری بیشتر

کاش میشد برم پیششون..برنامه همسری واسه رفتن جور نمیشه...دلم خیلی تنگیده...

 

 

+شعر خوانی ...

چند شب پیش با همسری قبل خواب کلی از ترانه های قدیمی ایام جوونی  رو که یادمون می اومد رو خوندیم

جالب بود....البته بنده وسطش تپق میزدم که همسری همراهی میکرد

شاید بزودی در عرصه خوانندگی ظهور کنم....صدام خیلی خوفه مخصوصا وقتی سرماخوردم...

 

نتیجه این شد که :صدای داریوش شبیه صدای همسریه...

 

 +از دیشب هم خدمت رسانی شوفاژ ها شروع شده...

نمی دونم چرا همسری گرمایی من که با استین کوتاه زمستونا میرفت بیرون سرمایی شده همش  دست و پاش یخه؟

اثرات بالا رفتن سنه

 

+یک تصمیم جدید با همسری گرفتیم:

جهت ارتقا سطح سلامت زندگی و کاهش برداشت های اشتباه

قراره هر شب قبل خواب در مورد اون روز و رفتار هامون با هم بحرفیم و در مورد کارهایی که موجب شادی و یا نارحتی شده ٰٰبدون جبهه گیری صحبت  کنیم...

خداوند پایان شب را بخیر کند.... شایدمIn Love

 

 

 

(دیشب امتحانش کردیم خیلی عالی بود.اثرات بعدیش عالی تره)

 

+چند شب پیش مادربزرگ همسری داشت از نبود امکانات و نداشتن جا کافی و زندگی با حداقل ها تو قدیم رو واسم میگفت ... پرسیدم مامان بزرگ خب چجوری مهمونی می دادی؟ یکباره با یه حالت بامزه گفت :ما همش مهمون بودیم....give_heart.gif

 

ولی چه پیشرفتی و چه تغییراتی تو این 50 سال اخیر انجام شده انگار مادر بزرگ هامون مال 200 سال قبل هستن.....


+دیشب خواهر شوهری به چند تا خانوم باربی تو تی وی نگاه میکرد بعد به خودش یه نگاه می انداخت...to_take_umbrage.gif

بعد زایمانش حسابی تپلی شده بهش میگم خب برو پیش یه مشاور تغذیه بهت یه رژیم بده که هم چربی هات اب شه هم به نی نی شیر میدی مشکل پیش نیاد...

میگه:نه بابا من که چربی ندارم فقط یکم (یکما)افتادگی شکم دارم...

من:

همسری:نه عزیزم اصلا چربی نداری.فقط شدی یک مکعب مربع متحرک

(یکی نیست به من بگه:به تو چه)

 

بدترین خبری که این روز ها شنیدم....

من و همسری چند سال قبل دو تا درخت جلوی ورودی دفترمون با عشق کاشته بودیم

ولی چند شب قبل یه حیوون انسان نما اومده بود درخت کوچکتر رو با خشونت تمام بریده بود؟؟؟

ملت آزار دارن...البته به وضوح مشخصه کاره کیه....ای بابا....تو با ما مشکل داری چرا سر درخت بی زبون در میاری؟.....

این قدر که آزار و اذیت حیون هاو گیاهان منو ناراحت میکنه در مورد انسان ها نهRolling Pin  (اشکم در اومد.girl_cray.gifمنتظرم خیلی زود نتیجه کار خودشو ببینه.خیلی راحت سپردمش به امام حسین(ع))

خدایا حد اقل درخت باقی مانده رو حفظ بفرما...Hanging

 

 

 

 

 

 فعلا همین

 

التماس دعا

 

 

+به زودی تو یه پست اختصاصی در مورد برنامه سالگرد می نویسم

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

مدتی میشه که ننوشتم 

با توجه به اتفاقاتی که افتاده ؛زمانی که گذشته برای من طولانی به نظر می رسه

ولی 8 روز بیشتر نیستشکلک های شباهنگShabahang

 

از عروسی بگم که مادر عروس آخر مجلس به خاطر برخورد ناخن مصنوعی یکی ار حضار به صورت مبارکشون البته به صورت خیلی اتفاقی خونین و مالین شد

(به قول یکی از مهمونا چشمش زدن بیچار رو ٰ؛به علت حرکات موزون فراوانی که از خودش در می کرد)

مسئله جالبی دیگه ای  ک توی عروسی دیدم و شاخمان هم در امد:

دو تا هوو  البته با تفاوت سنی 33 سال !!!!

حالا این تفاوت مهم نیست مسئله جالب اینجا بود که همسر اول عمه همسر دوم(هوو) بود و به پیشنهاد و موافقت همسر اول (و با مخالفت شدید خانواده دختر)صورت گرفته بود..........(شوهر این دو تا خانوم نه پولداره نه جوونه تازه در راه رفتم هم مشکل داره)

چرا؟

عجیبه؟

به نظر من 2 تا گزینه وجود داره

یکی حماقت و 2.دشمنی(یعنی همسر اول این قدر با برادر خودش دشمن بوده که حاضر شده دختربرادرش  رو بد بخت کنه)

همش تو این فکر بودم که؟؟آیا و شاید روزی میرسه این دختر پشیمون بشه؟چه روز غم انگیزی میشه

 

یکی از شغل های مورد علاقه ام مدیریت مراسم های عروسیه

(شب عروسی به فکرش افتادم و می دونم از پسش بر می یام) به قول یکی از دوستم که همیشه واسم می خوند مدیر مدیره خیلی مدیره شاید بیشتر بهش فکر کنم

 

به سرم زده برم امسال ارشد شرکت کنم(بعدا نوشت :با توجه به برنامه های در پیش رو فعلا ارشد کنسل و به سال بعد موکول شد )

واییی شب جمعه هفته قبل مردیم از خنده

مادر بزرگ همسری به دلیل بیماری پوکی اسخوان زانو از ویلچر استفاده می کنند دیشب بعد شب جمعه ای خواستم کمکشون کنم کفششونو پاشون کنم کفشو بهم نشون دادنو من هم با کلی زحمت پاشون  کردم با کلی تشکر داشتن می رفتن که متوجه شدیم کفش عمه همسری رو پای مامان بزرگ کردم ....(مادر بزرگ از نظر بینایی هم کمی ضعیف هستن)

آخر شب هم میزبان(عمه همسری) کلی نعنای دست چین باغچه شون رو دادن ببریم خونه(کلا نعنا خونگی یه عطر مخصوص داره عاشقشم )

شب عید هم از مادر همسری مثل هر سال عیدی گرفتم

گفتم مادر شووری پیشنهاد داد جمعه ناهار بریم بیرون  یادتونه؟من هم شب جمعه تو جمع پیشنهاد دادم که همه با هم بریم نمی دونم چی شد مادر شوهری بهانه اورد گفت نمیشه ٰ کار دارم  بقیه هم هر کدوم برنامه ای داشتن ٰفرداش هم به مامانم اینها گفتم اونها هم کار داشتم نشد بیان در نتیجه من و همسری ناهار رو برداشته و به  جای دنجی رفته و تناول نمودیم البته بگم تا قبل اینکه ما بیاییم اونجا دنج بود همین که ما رسیدیم جاده ای که از کنار ما میگذشت به پیست اتومبیل رانی تبدیل شد (همه هم 4 چشمی سمت ما رو میپایدن) ما هم زود جمع کردیم و رفتیم واسه برنامه ای که واسه ساخت خونه در اینده داشتیم در منطقه مورد نظرمون به جستجوی زمین پرداختیم ...

(البته پدر همسری شب فرمودند :چرا رفتید  بیرون به ما نگفتید )

قرار بود که برنامه خاصی برای عید بزارم که نشد هم اینکه مامان اینها شبش باید برمیگشتن هم نشد که بشه ما هم شیرینی تهیه نموده به همراه خانواده  من به دامن طبیعت رفته تناول نمودیمشکلک های شباهنگ Shabahang .همسری همراه دو عدد باجناق محترم کمی کوهنوردی کرد. 3 عدد نوه های خانواده هم همراهی نمودند البته تو راه برگشتن همه بغل یکی بودند ...

 

دوشنبه شب مادر شوشو اعلام کرد که 4 شنبه شب تعداد کثیری مهمان (همکار هاشون)برای تبریک نوه دار شدن خدمتشون میرسن (بچه خواهر شو شو ) ایشون هم قراره بعد پذیرایی یه شام سبک بدن . بعد مشورت های فراوان  تصمیم بر این شد شامی و کشک و بادمجان و سالاد ماکارونی و سوپ و سالاد و اونواع ژله و دسر سرو بشه..

خب تهیه  کشک و بادمجان معروف دست پخت عروس Cheff و سالاد و ژله ها با من بود به نظر کار ساده ای می رسه البته نه برای حدود 40 نفر

روز قبل خرید ها رو انجام دادم حدود 3-4 ساعتی طول کشید ..اخه اعتقاد دارم

(بمیری با این اعتقاداتت) واسه پخت غذای خوب خودم باید خرید کنم (مخصوصا اگه توش بادمجون داشته باشه)

شب قبل هم با کمک فراوون همسری 10 کیلو بادمجونو آماده کردیم و پایه ژله های خرده شیشه هم..

قرار بود تا ساعت 4بعدالظهر همه چی اماده بشه ولی شدت فشار کار زیاد بود دقیقااز 8 صبح  تا 7 شب سر پا بودماسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ ولی خدایشش هم کشک و بادمجان و هم سالاد خیلی عالی شدن و اولین ظرف هایی که خالی شدن به اشپزخانه برگشتن همون ها بودن

ژله خرده شیشه خیلی قشنگ شده بود وقتی بردمش واسه سرو (بعد برش زدن) دهنشون وا مونده بود  (به قول خواهر شوشو خوب موقعی هنرتو نشون دادی)شکلک های شباهنگ Shabahang

یه اتفاق جالب دیگه

بعد مهمونی .مهمون ها اصرار داشتن بیان کوه ظرف های باقی مونده رو بشورن که مادر شو شو فرمودن که فردا کارگر میگیرن بیاد بشوره (بطول خانم)

البته از قرار معلوم بطول خانم نبودن و پدر شوشو قرار بود نقش بطول خانوم رو اجرا کنند

منو خواهر شو شو که بعد رفتن مهمون ها از کار زیاد از پا در اومده بودیم پرچم های سفیدمون بالا اورده بودیم مجدد از باقی مونده شارژمون استفاده کردیمو و قبل امدن پدر شو شو به فطول 1و2 تبدیل شدیمو به  جنگ کوه ظرف رفتیم ...

 اخر شب هم خسته و کوفته Beggingبه خونه برگشتیمو  بیهوش شدیم...

صبح با بدنی کوفته بیدار شدم و آشپز خونه رو که به خاطر پخت و پز دیروز میدون جنگی بود سرو سامون دادمو خونه رو مثل دسته گل نمودم  ولی بعد ظهر که از خواب بیدار شدم عطسه و آبشاری که از بینیم روون بود امونم رو بریدبه زور زبان  رو واسه کلاس شب مرور کردمو با اون حال خراب رفتم کلاس بعد کلاس گلو درد هم شروع شد و بینی هم هر دوشون زحمت کشیدت کیپ شدن با همون حال رفتم خونه مامان(نوبت ما بود اونجا بخوابیم) تا صبح بزور نفس کشیدمو نخوابیدم (هیچ بخور یا دارویی موثر نبود)

صبح رفتم دکتر  دکتر از شدت عفونت کلو تو این مدت کم تعجب کرد؟؟؟

راستی یه سوال؟ مواد داروی پنسیلین تولید داخله؟می دونستید جیره بندی شده؟من دو تا از این امپول داشتم ولی به هر دارو خونه ای می رفتیم میگفتن سهمیه بندیه؟یکی بیشتر نمیدیم؟!!! واقعا؟

همون موقه بود که یاد کپک های نون خونمون افتادم که چه بارزشندبیر زیست دبیرستانون میگفت :پنسیسلین از کپک نان تولید شده.

 

بعد از گذشت 3 روز جای مبارک !آمپولم درد میکنه..

البته این آمپول ما هم مکافاتی داشت چون 6 سال از اخرین تزریق پنسیلینم میگذشت مجبور شدیم تست کنیم که تستش درد ناک تر از خودش بود

البته الان خیلی بهترم و با یه بینی پوسته پوسته و صدایی ترومپتی در حال تایپم (خداییش یه 2 سالی میشد سرما نخورده بودم)

تو این مدت یه دلگیری هایی(یک طرفه) هم از طرف مادر شوشو پیش اومد که نگفتنش بهتره . البته با همراهی و هم فکری شو شو اروم شدم

(بیخیال)

 

 همین ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

دوستم لیموی عزیز شعر کامل قیصر امین پور رو واسم گذاشته بود

ممنونم عزیزم

به احترام محبت دوستم تو این پست می ذارمش:

 

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....  

 تا نگاه می‌کنی :  

 وقت رفتن است  

 باز هم همان حکایت همیشگی!  

 پیش از آن‌که با خبر شوی  

 لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود  

 آی .....  

 ای دریغ و حسرت همیشگی  

 ناگهان  

 چقدر زود  

 دیر می‌شود!

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

مامانم اینا امروز بر میگردن 

 

دیشب رفتیم حنا بندون امشب هم علوسیاسمایلی های جینگیلی کلی خوشکلاسون نمودیمsmilie_girl_104.gifولی از سرما نشد مانتو رو در آریم(مراسم تو فضای باز بود)تازه بستنی هم دادن!

ملت عجب اعتماد به سقفی دارن ها!! رقص اختراع می کنن در حد لالیگا والا

من دلم می خواست بیشتر بمونم ولی آبجی و دختراش فردا مدرسه داشتن زود برگشتیم

 

دلم می خواد موهامو رنگ کنم ولی از اینکه موها اون لطافت طبیعی شو از دست میده خوشم نمیاد (تند تند هم رشد می کنه)Red Hair Blond HairBrown HairBlack Hair

هوای یه یجور سرمای مطبوعی داره وووی  دوسش دارم با یه چای تازه دم با عطر بهار نارنجhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/lovecoffee.gif

 

همسرم جز سادات هست دلم می خواد روز عید برنامه خاصی داشته باشیم (جمعی)یکم این دوبوله(مغز) رو بکار بندازم ببینم چه می کنم

 

 

مادرشوشو پیشنهاد داده جمعه واسه نهار بریم دامن طبیعت  .یه چیزی بگم. حوصلشو ندارم

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید

                   پیشاپیش عیدتان مبارک Flower

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

ناگهان چه زود دیر می شود    Flowerبه یاد قیصر امین پور 

ولی

توجه کردید وقتی منتظر چیزی هستی دیر میگذره ....Whoop De Doo

خب پس کی نوبت ما میشه

تو چند روزه کلی وقایع اتفاقی داشتیم

خب اولش و اخرش وقایع رو یادم نمی یاد همین جوری میگم تا تموم شه

 بابا واسه درمان یه دوره یک ماهه دارن که باید با مامان این مدت رو به شهر دیگه برن

دوری .....girl_cray.gifالبته اخر هفته ها برمیگردند

ما سه تا آبجی هستیم که متاهلیمو با یه ابجی مجرد . قراره هر شب یکی از ما متاهل ها به نوبت بریم خونه مامان بخوابیم که  ابجی تنها نباشه

تنوعیه   دیشب نوبت ما بود   Smileys   (25 سال خونه پدر بودیم بعد 2 سال دوری خوابم نمی برد عجب !!مثلا جام عوض شده بود )

صبح هم با صدای آیفون ابجی بزرگه که دخمل کوچیکشه اورده بود که نیم ساعت بعد سرویس بیاد دنبالش (خواهرم کارمنده و صبح زود باید بره ولی سرویس دخملش دیر تر میاد و چون نمی تونه خونه تنها بمونه صبح ها سرویس میاد خونه مامان دنبالش)

چنان از خواب پریدیم (چنان ایفون و میزد که همسری گفت مثل بوق ماشین عروسه)

فکر کنم دیرش شده بود. همسری هم گیر داده بود به دخملی می گفت

علوس خانم

هنوز از صبح یه صد دفعه ای صدای آیفونو یاد آوری می کنه و می خندیم

ولی دلم واسه بچه ها میسوزه به خاطر کار والدین چقدر اذیت میشن (بیشتر مسائل اقتصادی علت کار کردن هاست نه لذت بردن. فعلا که همه از کوچیک و بزرگ باید جور بکشن)

دلم برای مامانم تنگ شده الان 3 روزه رفتن

همکار جدیدمون هم اومد چند روز اول دوشیفته رفتم که با کارها و مسائل دفتر اشنا بشه و راه بیفته فعلا که حضور راضی کننده ای داشته ..Clap

چند شب پیش برای یه چند ساعتی یه مهمون کوچولو داشتیم یه ببعی ناز سفید با لک های قهوه ای و گوش های دراز یک هفته ای داشت

مامانش نمی تونست بهش شیر بده دنبال خانواده بودن براش    حیف که اپارتمان نشینیم وگر نه به فرزندی قبولش میکردیم  کلی اموزشش دادیم که با شیشه پستونک شیر بخوره این فدر با مزه یر می خورد تازه وسطاش زیر لبی یه بع هم می کرد....

هیچی مجبور شدیم اخر شب به صاحبش برگردونیمش

چند شب پیش هم کلی ذرت خریدیم رفتیم خونه پدر شوشو . همسری به روش چینی ها پزوند. من که خیلی دوست داشتم

 

همین تا بعد

 

 

 

همسری نوشت :می دونم اون شب می خواستی یه جور دفاع کنی ولی بد از حرفات برداشت شد و من و ناراحت کردو عکس العمل بدی نشون دادم

ببخش همیشه بخشنده من   (هر چند اون رفتار (البته نه رفتار شما) رو فراموش نمی کنم) مثل همیشه ابدی دوسمت دارم http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/give_heart.gif

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

با داروی گیاهی که دیروز زدم به بدن حالم امروز خیلی بهتره بود(البته مزه خاطره انگیزی داشتdizzy  کلی وعد وعید به خودم دادم Cool Guyتا از گلوم پایین رفت.

چرا هر چی اسمش دارو تلخه؟؟؟)

ولی تنبلی امروز صبحم خیلی به ضررم شد و کلی کار موند واسه فردا(اصلا دیدید گاهی اصلا دستو دل آدم به کار نمیره)smile смайлики смайлы

 امشب همسری حسابی درس خوان شده.بدجوری چسبیده به جزوه های زبان...

Reading a Book خیلی بی سروصدا شده!  smile смайлики смайлы

دلم یه حمام یکی دوساعته می خواد.حموم پر بخار.چشم چشمو نبینه(بیرون که میای تغییر رنگ میدی اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ )

 همین

پی نوشت:

همکار جدیدمون قراره از شنبه بیاد  هورا هورا هورا 

همسری نوشت:الو الو صدا میاد  

 

 

[ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

روز خوبی بود به طور کلی .هر چند تمام مدت بعداز ظهر تو دفتر با سر درد و عطسه گذروندم ....ناراحت  شاید  حساسیت باشه شایدم هم اغاز مجدد التهاب سینوزیت هام نههههههههههههه   وای اگه باشه زندگی جهنم میشه.....smile смайлики смайлы

هر چی بیشتر  پیش میریم بیشتر به این پی میبریم ک که چه قدر از دنیا عقبیم و چقدر تکرار مکررات در زندگی داریم......smile смайлики смайлы

امشب بعد کلاس تیزر حس خوبی داشتم smile смайлики смайлы وقتی چیز های جدید در مورد علاقه مندی هام یاد میگیرم حس تازگی پیدا می کنم

عجب قیمت ها وحشتناک بالا میره این روز ها. شما هم حس کردید؟

مغزمان سوت میکشد(البته از نوع قطاریش)

قیمت آهن از پارسال تا حالا تقریبا 3 برابر شده وای به روز مواد خوراکی...hysteric.gif

یعنی تا کجا می خواد ادامه پیدا کنه؟smile смайлики смайлы

 

یه چیز بی ربط:دلم بستنی خواست ... یهو.smile смайлики смайлы

الان می دونید چه حسی دارم(نخندیدا)خوابم می یاد ولی خوابم نمی یاد

برم بخوابم فردا کلی کار دارم....اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ  

 

پی نوشت:قراره یه نیروی جدید واسه دفتر بگیریم(نیروی قبلی کارشناسی قبول شده کمتر می تونه بیاد دفتر .کمی تحت فشارم)

چقدر پیدا کردن یه آدم قابل اعتماد سخته...

 

همسری خوبم امشب عکس العملت خیلی خوشحالم کرد قدرتو می دونم ...             (smile смайлики смайлы)

عزیزم خواسته هامون خیلی نزدیکه خیلی نزدیک تر از اونی که فکرشو می کنی

 

همین

 

 

حالا اگه ما خوابیدیم

[ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

دیشب داشتم به این فکر میکردم  اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

کاش زندگی مثل برنامه فتوشاپ بود:(نمی دونم چقدر با این برنامه آشنایی دارید)

ctrl+jبرای کپی گرفتن: اگه بود من 4 تا از خودم کپی میگرفتم در طول روز بعد شب همه یه جسم میشدیم ..... .

  

ctrl+T(برای تغییرات سایز) :خب این که دیگه معلومه خوراک ما خانوما بود......

هر چی می خواستیم می خوردیما و بعدش یه کنترل t و این قدر تو فروشگاه های لباس درگیر زیپ ها نبودیم.........

 

ctrl+S(واسه ذخیره  ) دیدید گاهی هر چی به ذهنمون فشار می یاریم جزییات یه خاطره رو یادمون نمی یاد چقدر دلمون میسوزه(مخصوصا که عکسی هم ازش نباشه)

 

ctrl+z(برگشت به مرحله قبلی) وای این که دییگه آخرشه گاهی خیلی خوب میشد بتونیم برگردیم کمی عقب ....نه؟

E:(پاکن)گاهی بعضی خاطره ها رو باید پاک کرد پاکه پاک اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

 

اگه میییییییییییشد چییییییییییی می شد نه؟

همین

[ دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب