یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

 

 

 

یلـــــــــــــــدا مبارک ...
 

یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن، میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم. یلدا پیشاپیش مبارکباد ...

 

این مطلب رو ببینید و به اشتراک بگذارید....

 

 نهضت اینترنتی "یلدای هفت ایرانی"

http://avaregidarghoroub.blogfa.com/post-87.aspx

[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

جوجه هارو اخر پاییز میشمارن..اخر پاییزه...جوجه هاتونو شمردید....

شب یلدا خونه دختر عموی همسری برگزار میشه...وریم حالشو وبریم...Fiesta

 

 

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یادم نرفته...

باید چند موردی رو که دوستان در موردش سوال داشتن سوالرو توضیح بدم ...

 

موضوعی مربوط به پارساله که گاهی یادآوریش هنوز بعد از یک سال و چند ماه وبا دیدن نوزاد خواهرشوشو کمی گاهی ناراحتم می کنه...

 

پارسال اوایل مهر متوجه بارداریم  شدم....و یک ماه بعد هم خبر بارداری خواهر شوشو ...(من و خواهر شوشو تقریبا هم سنیم)

 

خب قسمت نبودو...با کلی مراقبت  و استراحت مطلق و کوچ به خانه پدری ....بدون دلیلی مشخص ...بعد از 3 ماه از دستمان رفت...

اون شب که دکتر بهم گفت دیگه قلبش نمی تپه....اول محرم بود ..در خونه پدری صدای صدای نوحه می اومد...یاد علی اصغر افتادم و لیلا مادرش...حس غریبی بود...

بارداری همزمان من و خواهر شوشو و مادر شدن اون...و دیدن نوزادشconnie_mama.gifگاهی  کمی دلم را می لرزاند...connie_wimperingbaby.gif

 

گذشت و الان ارام ارامم....بدون هیچ لرزشی ...

 

آن روز ها با حضور و همراهی همسری در هر شرایطی (با اینکه دلش کم از دل من نداشت....)ارام گذشت ....

 

                              

ziba


همسری نوشت....

حضور ارامش بخش همیشگی ات را قدر دانم...

                          

                                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مادر نوشت...

مهربانی ها و فداکاری هایت راهر چند با لبی بسته...سپاسگزارم

سلامت و پایدار باشی...


 

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

شنبه شب  لوله کشی واسه ظرف شویی انجام شد....

و بالاخره  نصاب محترم تشریف اوردند و ...

بالاخرا از کف در امدیمو ...الحق که کار ظرف شوییه از من خیلی بهتره...چنان ظرف ها رو برق انداخته بود...کدبانویی واسه خودش..smile смайлики смайлы

 

دیشت تمام وقت باران بارید..Clap..مثل اینکه قسمت نمیشه بارش شهاب ها رو ببینیم...امشب و فردا شب وقت داریم....

شب ها موقع خواب ارزو می کنم ..هر لحظه...شاید آن زمان شهابی رد شود...

همسری میگه شهاب دیدن تخصص می خواد...باید رو به اسمان بخوابی...چشم بدوزی...شاید عبور شهابی و ارزویی و ...

ما اپارتمان نشین بی حیاط باید به پشت بام پناه ببریم...

ولی سرما رو چه کنیم؟

شاید رفتیم....

 

 

دکتر پدر ابراز امیدواری کرده...تا ا ماه دیگر....و ویزیت دوباره...

 

نوه بزرگ خانواده کلاس دومه....قرار دفتر شکوفه ها درست کنن (اصلا نمی دونم چی هست و به چه دردی می خوره)

مسئولیت ساختش رو قبول کردم...یک سری ایده دادم...واسش خرید کردم..قراره بعد از ظهر با خواهر شوشو بسازیمش  (چون به این کارها خیلی وارده...و هنرمنده )

 

سیستم آموزشی پر اشکال....بیچاره والدین بچه ها......خیلی فشار هست هم روی بچه ها هم روی پدر مادر ها...(مخصوصا پدر و مادر های شاغل)

علاوه بر مشق کلی کتاب کار و فعالیت و امتحان ها غیره... ساخت انواع اقسام دفتر ها و کاردستی ها212519_scrapbooksmiley.gif (توسط والدین و اقوام و اشنایان489519_painteggsmile.gif)

..اون شب شوهر خواهر بزرگه میگه:انگار من دوباره رفتم مدرسه.

 

هنوز لباس ها رو اتو نکردم....شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

با توجه به پیشنهاد  دوست خوبم مامان خانومی مبنی بر اینکه واسه خودم درد سر درست نکنم و با خیال راحت شب نشینی رو شرکت کنم پیشنهاد برگزاری شب یلدا توسط من کنسل شد...

 

 

 

 

 

[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

بالاخره دوره درمانی بابا تموم شد دوباره خونه پدری بوی زندگی میدهاسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ دوباره شب ها ورود به  خونه پدری با رفتن به اغوش گرم مامان شروع میشه...

 

خدواندا گرمای وجود هیچ  پدر و مادری رو  از هیچ خونه ای نگیر...

 حالا نوبت انتظاره و صبر و دعاست...

تا نتیجه های درمان رو ببینیم

 

 

                                          

             دوستان همیشه همراه من به دعای خیرتون واسه  پدرم نیازمندم....

                               با تشکرات قلبی فراوان  

 

 

                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 دوشنبه شب  .....دارم ظرف میشورم...Washing Dishes

همسری میگه:بشین رو صندلی موقع شستن...smile смайлики смайлы

میگم:نمیشه...دردسر داره..باید پاهامو فرو کنم تو کابینت...موقع آب کشی هم باید باایستم...


همسری:سکوت...

 

فردا ظهر :

همسری:  یه کاری کردم...

من :چی؟

همسری:رفتم یه ماشین ظرف شویی دیدم واست؟

من:نه!!!تعجب

همسری :اره

من:خب پولش؟!؟

همسری:از خیر خرید گوشی گذشتم..

من:نه.نمیشه.تو خیلی پی گیر خرید گوشی بودی...نه نمیشه...

همسری:اصرار

من:خب ... (البته بعد کلی ناز کردن)...فقط به یه شرط...

همسری:؟؟

من:خب من پول گوشی تو بهت قرض میدم..

همسری به ظاهر قبول کردهولی مشکوک میزنه...ولی نمی دونه من از اون مغرورتر و لجباز ترم...

 پی نوشت:(چند وقت پیش گوشی همسری سوخت....کلی وقت پیگیر یک گوشی مناسب بود...)

بعدالظهرش رفتیم مدلشو دیدیمو...پسندیدمو..صبح واسمون اوردن خونه...

فعلا منتظریم لوله کشی اشپزخونه ایم و در کف استفاده از ظرفشویی موندیم

 

به هر حال به شدت از همسری تشکرات فراوان داریم  که از بدترین عامل زانو درد ما را خلاص نمودند...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 


دزد...Rolling Pin

 

پنج شنبه صبح همسری با عجله زود تر از همیشه رفت...

اصرار من هم واسه خوردن صبحانه هم فایده نداشت...

حدود 11 با دفتر تماس گرفتم همکارمون گفت دارن دزد گیر نصب می کنن؟؟؟

 

من:!!

تعجبم رو نشون ندادم...ولی...

با خودم  گفتم:همسری هیچ کاری بدون هماهنگی با من انجام نمیده...؟؟؟

صبر کردم تا بیاد...از صبح هم به تماس های تلفنی من بی جواب مونده بودن...

 

تا اینکه ظهر که برگشت خونه و گفت :دفتر دزد اومده...صبح هم با تماس یکی از همسایه ها متوجه شده رفته...نخواسته به من اون موقع صبح بگه که ناراحت شم...قربونش برم که این همه به فکرمه...

همسری هم تا ظهر درگیر انگشت نگاری و برو بیا پلیس ها بوده.نتونسته بوده به گوشیش جواب بده...و فعلا در حال بررسی شواهد هستن...360819_sherlocksmile.gif

ظاهرا خیلی فرصت نداشتن واسه دزدی...چون هم نزدیک یک کلانتری هستیم و به جز مبلغی پول چیزی نبرده بوده...خداررو شکر سیستم ها و هارد دست نخورده بودن...وای تمام زندگی کاریمون به فنا می رفت....

 

قرار امروز واسه پیگیری بره کلانتری....خبر ها رو میدم...clapping.gif

عجب ماه پر دردسری شده ها...

 

 

شونصد کیلو لباس واسه اتو دارم.....وووووووووویsmile смайлики смайлы   

این هم کابوس امشب...


 

 


 

 

همسری نوشت:

مغرور من

چشمهایت به من امید زندگی  میدهد و مرا با حقیقت روشن عشق آشنا می کند...

برای چشم های تو ...که در زندان اندوه اسیرند چگونه  باید دعا کنم؟

چگونه باید دعا کنم که توهم  مثل من حس خوشبختی را هر لحظه با تمام وجود حس کنی...

قدر دان هستم ٰمهر بی انتهایت را...شکلک های مهسا

 

 

 


     همین


 

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

یه مدت طولانی روزنوشت نداشتم....

این کلیتی از وقایع اتفاقیه ست....

 

درد زانو هر روزه بعد از انجام کار های خونه ٰ smile смайлики смайлы مجبورم کرد برم پیش متخصص ...گفت درمانش فقط پیاده روی روزانه اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ و فیزیوتراپی و شناست ....

فقط هم پوشیدن کفش اسپورت با تاج بلند تجویز کرده...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے.(مارک مناسبی سراغ دارید؟)

این هم از عوارض تنبلی و کنار گذاشتن ورزش....

 

 

این مدت که مامان و بابا نبودن خیلی کمتر آبجی ها رو میدیدم بیشتر تماس تلفنی بود آخه محل قرار هر شب  منزل پدری است.. شوشو های دو تا ابجی ها رفته بودن پیاده روی شبانهو ابجی مجرد هم قرار بود شب خونه ابجی دومی بمونه ما نیز فرصت رو غنیمت شمردیم همسری رو دور زدیمو و با ابجی بزرگه رفتیم خونه ابجی دومی و تا پاسی از شب گفت و شنو نمودیم...و دلی از عزا در اوردیم...

 

 

 

شاید این بدترین اتفاق این مدت باشه...

تصادف...البته بدون خسارت جانی و بیشتر مالی..

وقتی گفت تصادف کردم باور نکردم..تو و تصادف!!!تو قانون مند!!!

بعد معلوم شد که مقصر نبوده...توی یه میدون بزرگ نزدیک خونه...همین که سرعتشو کم میکنه که از سرعت گیر رد شه یه ماشین دیگه که خیلی سرعت داشته از پشت چنان می کوبه بهش که چند متر به جلو پرتاب میشه و میخوره به ماشین جلویی...ماشین ما هم از پشت داغون میشه هم از جلو...

ماشین پشتی هم که دنده عقب میگیره و فرار و بر قرار ترجیح میده...(شاهدا میگفت کلی داغون بوده خودش...)

کمربند همسری از خسارت جانی جلوگیری کرده..این هم از فواید قانون مندی...

(ماشین جلویی هم خسارت کمی دید که رضایت دادو رفت...و به اصرار همسری برای حضور پلیس توجه نکرد...اما بعدالظهر تماس گرفته و خواهان خسارت شد...عجبمنتظر...مردمی داریم ما... نقدی هم می خوااست...برآورد کرده بود خسارتش حدود 300 تومن میشه..همسری هم بهش صافکاری معرفی کرد...دیروز از صافکاری تماس گرفتن گفتن حساب طرف 30 تومن بیشتر نشده...تفاوتش فقط یه صفر بودا...که پرداخت کردیم)

بدین ترتیب ما چند روی از ماشین بی نصیب بوده و کمی خانه نشین شدیم...

و نتوانستیم به خانواده همسری سر بزنیم....خنثی

مامان شوشو تماسیدن و گفتن اگر فردا شب ماشین و تحویل گرفتید و امدید که امدیدوگر نه ما می اییم..

من هم گفتم ب هر ترتیب شما فردا شب شام تشریف بیاورید...  (قندک زدم)

 که قرار شد بیان...

صبح خریدامو انجام دادم و  به دلیل بالا بودن چربی خون کلیه مهمان ها به غیر خودمو همسری و برادر شوشو کوچک(مجرد)شام رژیمی درستیدیم

(جهت قندک زدن بیشتر ...البته مامان شوشو بسیور بسیور در این زمینه وسواس هستند و هر دفعه در مورد فواید و مضرات مواد غذایی و بخصوص مضرات روغن  سخنرانی برگزار می کنند این هم اعصاب منه)

سوپ جو +سالاد ماکارونی(رژیمی)+بورانی لبو+کشک و بادمجان+سالاد ابغوره...

 پدر شوشو عاشق بورانی لبو شده بود چیزی که تا حالا حاضر نشده بود لب بزنه...

ولی ظاهرا سوپ جو بیشتر از همه خود نمایی میکرد...بسی تعریف کردندوبرند و طی تماس طرز تهیه پرسیدند...

البت ما به این تعریف ها عادت داریم...

 

 

بعد از سه جلسه پیچوندن کلاس زبان...البته به دلایل موجه..دیشب رفتیم کلاس...کلی خندیدیم..

 

 

 

گاهی ملت بی خوابی میزنه به سرشون ...آزار میریزن...ساعت 2 نیمه شب ...در حالی که از شدت خستگی و در گرمای مطبوع شوفاژ به خوابی ناز رفته بودیمبا صدای گوشی همسری چنان از خواب پریدیم که کم مانده بود سرمان به سقف بخوردتا مدتی تپش قلب داشتیم.....(همسری به دلیل اینکه صبح از خروس خون تماس تلفنیش شروع میشه گوشیشو سایلنت نمی کنه..که خود معضلی است..و جای بحث داراد..)حالا کی بود...این جور که از صداشون مشخص بود...چند تا دختر کم سن و سال

که بی خوابی به سرشون زده بود و شیطونیشون گل کرده بودو چرت و پرت میگفتن...حالا هر چی بی جواب می موندن از رو نمی رفتن..تصمیم بر این شد این یک شب و از خیر گوشی بگذریم و سایلنت کنیم...ملت مردم آزارhysteric.gif

 

 

همیشه عاشق این بودم که یه ساز سنتی بزنم...همسری هم چند سال پیش با شوق و ذوق فراوون رفت و یه سه تار خفن واسم گرفت اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ و ما هم یک ترم رفتیم کلاس ولی به مقام نواختن نائل نشدم.....استاد مرد بودو خیلی راحت نبودم باهاش...ادامه ندادم...پیگیری واسه یه استاد بانو هم فایده ای نداشت...چند روز پیش سه تارم رو دیدم که داره خاک می خوره...دلم سوخت...به تنبلی خودم بد گفتمimages/smilies/a54d65a.gif...دلم می خواد موقع تنهایی هام و دلتنگی هام بنوازم...

آیا کسی سی دی اموزش سه تار خفنی سراغ دارد؟؟

 

 

هفته اینده شب جمعه یلداست ..smile смайлики смайлыشب نشین هفتگی نوبت ما نیست...ولی اگه ایده خاصی واسه پذیرایی به ذهنم رسید می خوام پیشنهاد بدم ما اونشب برگزارش کنیم..yes4.gif

 

 

چند شب پیش که می خواستیم از خونه پدرشوشو برگردیم...خواهر شوشو هم خواست برسونیمش...دخملش تو ماشین بغل من بود...خوابش برد...
حس خیلی خوبی داشت...نمی دونم چرا نمی تونم پارسال و فراموش کنم..خیلی بده...

 بیخیال به قول شاعر میگه میگذره این روزا همش میگذره..

 

 

یه مدتیه همه وسایل خونه ارور میدن (یخچال . لباس شویی.پکیج)...قرار همسری یه ارور گیر استخدام کنه..اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ مخصوصا واسه  پکیج دم به دقیقه ارور میده و خونه سرد میشه706919_freezinsmile1.gif..اوضاعی داریم موقع حمام..یک نفر همش باید مراقب باشه ارور نده اب سرد شه..با فروشنده تماس گرفتیم..قراره بیاد عوضش کنه...منتظریم...(نیمه شب از سرما از خواب پریدم ..بازم ارور داده بود..)

 

 

همین

 

 


 

[ پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

گاهی زیادی تنبلی میکنم و نتیجش هم میبینم...بیش از 100 بار به وبلاگم سر زدم واسه نوشتن...

ولی...723519_yawnflower.gif

بگذریم..دیشب از یه سفر کوچولو برگشتم..کجا؟شیراز...Happy Dance

به من که خوش گذشت...در کنار همسری...اولش قرار بود خودم تنها برم...ولی اصرارهمسری واسه اومدن...باعث شد دو نفری بریم...

(مدیونید اگه  هم فکر کنید طاقت دوری نداره و دلتنگ میشه ها...)

شیرازو..سرمای دلنشینش و گل فروش های سر چهار راه که دسته های بزرگ نرگس رو می فروختن و یاد اوری اهنگ" حس مبهم" گوگوش ...اصرار همسری واسه خریدن نرگس ..731916_bouquet2.gif.

سرای مشیر..پاتوق همیشگی ما..چرخیدن های چند ساعته ی ما تو سرا  و دیدن تک تک انگشتر ها وحساسیت همسر روی نوع رکاب نقره انگشتر ها و نشانه های دفعات گذر از سرای مشیر که توی انگشت های همسری میدرخشه...یاقوت قرمز و عقیق زرد و اونیکس... اکواردیون نواز توی سرای مشیر با صدایی رسا که اهنگ سلطان قلب ها رو می خوند و همه رو واسه کمک به اون تحریک می کرد272419_gatumusikant.gif ...هنوز هم حس احترام به هنرمند هست...ونشون داد همیشه نباید واسه کمک گرفتن دستت و دراز کنی...

 

همه شدن یک خاطره خوب دیگه واسه ما....

 

همسری هم یک کیف پول  چرم خوشگل واسم گرفت...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 پی نوشت:(جهت اطلاع)

سرای مشیر نام مکانی است درشیراز با معماری هشت گوش واقع در جنوب بازار وکیل و شمال بازار مشیر که در دوره قاجاریه توسط میرزا ابوالحسن خان مشیر الملک بنا گذاری شده است....

 

همین

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 حقیقت های ساده از زندگی که توجه به اون شادی بیشتری به زندگیمون میده...


Heart Smileیک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد.به زبان آوردن دوستت دارم موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد و آن را احساس کند.give_heart.gif

 

Heart Smileیک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیار ، عشق می ورزد.

 

 

 

Heart Smileزمانی که مردی به زنی چند شاخه گل تقدیم می کند و یا یادداشت های عاشقانه اش را نثارش می دارد ، به آن زن اجازه می دهد تا بداند تا چه اندازه منحصر به فرد است.343619_pokal.gif

Heart Smileوقتی زنی عاشق می شود ، احساس زیبایی و زنانگی در او به چندین برابر می رسد.connie_49.gif

Heart Smileنوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می بخشاید.

Heart Smileیک زن همیشه دوست دارد از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن شود.
-پیش از اینکه زنی قادر به احساس عمیق برقراری رابطه جسمانی باشد ، به احساس عشق ، نوازش و ملاطفت نیاز دارد.

Heart Smileزنان ابتدا کیمیای روح و عاطفه را احساس می کنند و بعد به کیمیای جسم پی می برند.

Heart Smileلحظاتی که مرد ، دستهای زنی را در دست می گیرد و او را لمس می کند ، لحظاتی هستند که زن به آنها عشق می ورزد.

Heart Smileهدف یک زن در برقراری رابطه جسمانی ، شور شهوانی نیست. بلکه مقصود او لذت بردن از صمیمیت ، عشق و ملاطفت در کنار شور جسمانی است.

Heart Smileهنگامی که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد ، در عرش سیر خواهد کرد.

Heart Smileیک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی کند ، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد ، تمامی مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می آورند.

Heart Smileیک زن هنگامی سکوت می کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید.

Heart Smileوقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می سپارد و از ارائه راه حل می پرهیزد ، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان می کند.

Heart Smileمردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می دهند.دراینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می باشد ، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد.connie_wimperingbaby.gifto_take_umbrage.gif

Heart Smileهنگامی که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می گردد ، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق می کند.

Heart Smileبه جرات می توان گفت به جز در موارد انگشت شماری ، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی رساند.

Heart Smileزن درست مثل یک موج است ، به هنگامی که عشق در قلبش به ظهور می نشیند ، اعتماد به نفسش در حرکتی مواج به اوج می رسد.

Heart Smileهنگامی که موج احساسات یک زن به اوج می رسد ، به هیچ عنوان محدودیتی در ارائه عشق نمی بیند.

 

Heart Smile-مردها همواره باید بدانند که هر گاه زنی رنج و عصبانیت خود را بیرون بریزد و آشکار نماید ، احساس آسایش و آرامش بیشتری می کند.hysteric.gif

Heart Smileاین نکته را به خاطر بسپارید که هر گاه زنی در اوج فوران خشم و غم قرار گرفته باشد ، به هیچ عنوان تقصیری را به گردن نمی گیرد.

Heart Smileاغلب زنان با آنچه همسرشان می خواهد به راحتی موافقت می کنند ، اما این کار به این معنا نیست که خواسته همسرشان دقیقا همان باشد که آنان می خواهند.

Heart Smileیک زن ، هرگز به کارهای خودش و همسرش امتیاز نمی دهد ، بلکه شوهرش را آزاد می گذارد و تصور می کند او نیز به همین ترتبیب آزادش گذاشته است.

Heart Smileوقتی زنی به ثبت امتیازات می پردازد ، ممکن است موضوع بسیار کوچکی در نظرش به اندازه امری بسیار بزرگ به شمار آید.پس امکان دارد یک شاخه گل سرخ بتواند برای شما امتیازات فراوانی به همراه داشته باشد.

Heart Smileوقتی زنی از موضوعی می رنجد ، مرد باید ضمن همدردی با او نشان دهد که برای غم او نگران است ، سپس سکوت اختیار کند تا آن زن بتواند احساس همدردی اش را حس کند.

Heart Smileدردناک ترین مسائل برای بعضی از زنان ، عدم پذیرش ، قضاوت نادرست و ترک شدن است ، چراکه امکان دارد این باورها در عمق ضمیر ناخودآگاهشان آنان را به سوی این تصور نادرست سوق دهد که لیاقتشان بیش از این نیست

 

 

 

 

[ دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

 

دیشب تا صبح بارندگی داشتیم ..آخ جون

نیمه شب با صدای رعد و برق از خواب پریدم ...مثله صدای انفجار بودsmile смайлики смайлы....تو حالت خواب و بیداری  داشتم فرار میکردم!!!

همسری بیدارم کرده میگه رعد و برقه....خیالم راحت شد....

 

 

دیروز نم نم بارون می اوم....همسری میگه:چه هوای عشقولانه ای...

من  :وای من عاشق راه رفتن زیر بارونم

میگه:اصلا.سرما میخوری...عشقولی تعطیل

من:girl_cray.gif

همسری:باشه ...ولی با چتر

 من:

 

در ادامه طرز تهیه حلوای خرما رو گذاشتم

واسه دوست عزیزم مامان خانومی...

کاش به دوستم  دسترسی داشتم....

حلوا خرمایی

 

مواد لازم برای 4 تا 6 نفر:

خرمای                                           500 گرم

آرد گندم                                         250 گرم

پودر پسته و مغز گردوی خرد شده      به مقدار دلخواه

روغن مایع                                       200 گرم

دارچین  (دلخواه)                               1 قاشق چای خوری

 

طرز تهیه:

* ابتدا خرما‏ها را هسته گرفته و دست تان را با مقداری روغن مایع چرب نموده و خرماها را چرخ کنید؛ این کار باعث می ‏شود که خرما به دست شما و همین ‏طور داخل چرخ ‏گوشت نچسبد.

* سپس  آرد را الک کرده در ظرف نچسب می ‏ریزیم و روی حرارت قرار می ‏‏دهیم تا رنگ آرد نسکافه‏ ای رنگ شود، دقت کنید آرد نسوزد.سپس روغن ر اضافه نموده و هم می زنیم.

 

* پس از آن که دو بار خرما را چرخ کردید به آرد اضافه نمایید مواد را زیر و رو کنید تا خرما نرم شود، دارچین را نیز اضافه کنید.

* سپس شعله را ملایم نموده و هم چنان با کاردک حلوا را هم بزنید تا کاملاً مخلوط و خمیری شود.

*گردوی خرد شده را نیز به خمیر اضافه کنید، حلوای داغ را در ظرف باقلوا و یا سینی فر به ضخامت یک سانتی‏ متر پهن کنید و روی آن را صاف نمایید.

* پس از آن که سرد شد به شکل لوزی برش زده و روی آن را پودر پسته و یا نارگیل بپاشید و در ظرف دلخواه میچینیم...و یا به هر صورت دلخواه برش داده و تزیین می کنیم

 

همین...

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 پنچ شنبه عصر رفتم خونه مامان تا با هم واسه خیرات شب جمعه حلوای خرمایی درست کنیم

داداش هم بعد مدت ها برگشته بود (دانشجوست)دلم واسش تنگیده بود..شلوغی خونست .ابجی مجرد هم حسابی سرما خورده بودو چند جا رو رفته بود واسه تزریقات ولی با اقایون تزریقات چی مشکل داره برگشته بود
...به اصرار مامان" خودم دست به کار شدم و از تجربیات سال های جوانی استفاده کردمو... اابجی میگفت دستمان شفا بوده..

 

بابا اون شب به پسر کوچیک ابجی که 3 سالشه پول داده بود بره بستنی بخره..ولی فروشگاه کنار خونمون بسته بود زنگ زدن باباش تو راه بگیره بیاره. اونم پول رو پاره کرده بعد مچاله کرده داده مامانش گفته:بریز دور دیگه به درد نمی خوره

بعد دیدن مامان و بابا وابجی ها connie_49.gifقرار شد با همسر بریم خونه خواهر شوشو

مادر و پدر شوشو رفته بودن یه سفر یکروزه...

 

 

من هم فرصت رو غنیمت شمردم و پیشنهاد دادم بریم خونه خواهر شوشو ...(راستش در حضور مامان شوشو راحت نیستم اونجا!!!!البته اینو بگم با مادر شوشوم مشکل خاصی ندارم ولی...)

حدود 10 بود که رسیدیم اونجا...واسش رنگینک  که سفارش داده بودم رو بردم خیلی خوشحال شد اخه خیلی وقت بود که دلش می خواست اما با کیفییتشو پیدا نکرده بود...مثل همیشه همسری با دخملش کلی بازی کرد و من هم با خواهر شو شو حرفیدیم..در همین حین داشتم به خواهر شوشو میگفتم جمعه همه چیزش خوبه... فقط اینکه باید به خاطر غذا پختن بیدار شی خیلی سخته از این بدتر اینه که ندونی چی باید بپزونی...اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

جمعه صبح با تماس خواهر شو شو بیدار شدیم که ما رو ناهار دعوت کرد...تو همون عالم خواب و بیدار کلی دعای خیر واسش کردمو مجددا تا همون لنگ ظهر خوابیدم......(یه همچین خواهر شوشویی دارم مناسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ )

 

بعداز ظهر هم من و خواهر شوشو رفتیم سراغ کمد دخملشو کلی از سیسمونی هایی که دیگه کوچیک شده بود و جدا کردیمو کلی اتاقشو سرو سامون دادیمو بعد هم رفتیم سراغ کمد دیواری اونجا هم یه دستی کشیدیم...

واقعا با وجود بچه کوچولو تو خونه نمیشه خیلی کار ها رو تنهایی انجام داد...

شب هم رفتیم خونه پدر شوشو شام...

شنبه صبح همسری به قولش عمل کردو شیشه های هال رو با برچسب مات نمود تا من بتونم پرده ها رو با خیال راحت بکشم و گلدونام نور بگیرن و خونه روشن تر بشه...

بعد هم کف اشپزخونه رو خیلی حرفه ای واسم شست"Heart Smileخیلی کارش برام ارزش داشت اخه با توجه به فشار کاری که داره خیلی کم پیش میاد بتونه تو خونه کمک کنه"Heart Smile

ولی بعد این همه کار چنان انگشت کوچیکه پاش رو به شدت  کوبیده بود تو لبه دیوار ...کلی ورم و کبود شده بود...کلی درد داشت .اصرار من هم واسه دکتر رفتن فایده نداشت...Whoop De Dooواسش داروی گیاهی گذاشتم..

شبش تا صبح با هر جابجایی ناله میکرد..من هم که قرار بود با مامانم و ابجی بزرگه صبح بریم مراسم نتونستم برم گفتم میریم اورژانس یه عکس میگیریم بعد  میرم ولی کلی طول کشید والبته خدا رو شکر شکستگی نداشت و ضرب دیده گی بود تا 11.5 اونجا بودیمgirl_to_take_umbrage2.gif

فقط به نماز جماعت رسیدم...خیلی دلم گرفته بود...کلی برنامه ریخته بودم..

همش تو ذهنم بود که دیدی امام حسین به مجلسش دعوتت نکرد... خیلی دلم گرفته بود...

بین دو نماز عزاداری کردن که بغضمو خالی کرد..یه حال و هوای خاصی بود...

هر سال واسه ناهار روز عاشور میریم خونه آقا(پدربزرگ همسری)

پدر شوشو سر سفره از امام حسین خواست که ما هم سال دیگه یه کوچولو تو بغلمون باشه..همه گفتم دو قلو بخواه ....قراره اگه پدر شوشوحاجت بگیره سال دیگه کل ظرف ها ی ناهار رو بشوره...مژه

مادر شوشو هم اصرار داشت بریم حسینیه سادات میگفت خیلی ها اونجا حاجت گرفتن...

من هم گفتم واسه امام حسین باید رفت مجلس نه حاجت...

ولی خیلی جای باحالی بود..یه حس خوب بهم داد....همه کسایی که اونجا پذیرای میکردن پیر بودن با کمر های خمیده...میگفتن نذر دارن خدمت کننن...سر خدمت کردن به عزادارای امام حسین رقابت میکردن..اصلا یه حال و هوایی داشت...نمیدونم ولی خیلی به دلم نشست..دفعه اول بود میرفتم ..یه سادگی و صفای خاصی تو ی رفتار اون خانم ها و فضا بود...

بعد اونجا هم به پیشنهاد بقیه رفتیم یه امام زاده که همون نزدیکی بود

شاید تو این سالها دو بار رفته بودم...پا گذاشتم اونجا چه حالی شدم...بغضی گلومو گرفت...چشمم که به ضریحش افتاد بغضم شکست...همون موقع چشمم به گهواره علی اصغر افتاددیگه نتونستم اشکامو کنترل کنم....بغض یکسالمو خالی کردم...چه حس خوبی...

خدا رو شکر

مطمئنا بدون دعوت نرفته  بودم...

 

 

امروز بعد حدود 2 ماه با داداش کوچیکه تونستم تلفنی صحبت کنم...چقدر دلتنگش بودم...اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ دلش هوای غذا های خونه رو کرده بود...

 

امشب مین ترم زبان داشتیم..با توجه به مدت زمان کمی که واسه خوندن گذاشتیم .استاد گفت نمره هاتون عالیهFiesta

 

 

                همین

                                 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب