یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

چند ساعتیه که 28 ساله شدم...Hippie

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت....Peppy

 

نمی دونم تا حالا چقدر به خواسته هام رسیدم؟   داشته هام تا این زمان چقدر است؟؟

اصلا تا الان باید به کجا رسیده باشم؟؟نهایت تلاشم رو کردم آیا؟؟

دیشت تو بی خوابی شبانه ام بهش خیلی فکر کردم...به خواسته هام....به چیز هایی که باید به دست بیارم و چیز هایی که از دست دادم....و زمانی که گذشته و باقی مانده...

اگه نجنبم دیر میشه...

تصمیمات جدیدی گرفتم.....

 

اولین تبریک دوستانه رو امروز صبح دریافت کردم...

و اولین هدیه رو دیشب از مامام و خواهرم...

هدیشون خیلی بهم چسبید...

منتظر ادامه تبریکات هستم..

 

روز های تولدم رو دوست دارم...حس خاصی توش هست...

برنامه ای ندارم...اما می خوام نهایت لذت رو ازش ببرم....


 

همین...

135519_bdayparty2.gif

 

اینم یه انیمیشن که یکی از دوستان واسه تولدم فرستاده...

 

 

 


 

 

 

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

سه شنبه رفتم پیش دکترم...

خیلی شلوغ بود...با کلی دردسر تونستم وقت بگیرم...قرار شد برم و اخر وقت برگردم..بعد از برگشتن تقریبا 1 ساعتی رو باز هم منتظر موندم...

دکترگفت:جنین رو کامل از دست دادی...گفت خدا رو شکر کن....

اشکام ناخودآگاه ریخت...connie_wimperingbaby.gif   اما دکتر امیدوارانه خندید...

او به تجربه علمی میگه خدا رو شکر کن...شکر کن که عوارضش تموم شده...و یا بیشتر از این بارداریت طول نکشیده..


من خدا رو شکر می کنم...کرده ام...(دروغ چرا؟؟گاهی نا امیدانه)

اما کی حال منو میفهمه..

این دومین باره...

این یک هفته که بود...کی می دونه چه حالی داشتیم ما...

این نیز بگذرد...

 

وقتی تماس گرفتم همسری بیاد دنبالم....گفت درمطب هستم....نرفته بود...تمام این مدت طولانی رو در مطب منتظرم مونده بود...گفت نگرانت بودم...

چقدر برام با ارزش بود...

 

فعلا باید منتظر بمونیم...

با همسری قرار شد در مورد اینکه باردار بودم به اطرافیان چیزی نگیم...حتی به مامانم ...خیلی شوق و ذوق داشت این مدت..نمی خوام بیشتر از این ناراحتش کنم...تحمل دیدن غم تو چشمای مادر رو ندارم...و به اونهایی هم که خبر داشتن قراره بگیم فقط یه تغییرات هورمونی بوده که خودشو به شکل بارداری نشون داده...دیگه باور کردن یا نکردنش دست خودشون...

میدونید حوصله دلسوزی و جواب دادن به سوالات و راه حل هاشون رو ندارم

خیلی به آرامش...به یه سفر ..به یه دوست مطمئن وبا تجربه احتیاج دارم...

هر چند فکر می کنم حال روحیم خوبه...اما نمی دونم چرا دیدن خانم های باردار و نی نی ها اشک رو به چشم هام می یاره...

 

 

امشب شب لیله الرغائب

                              لطفا

                              حتما

                      برامون دعا کنید...

 

 

دیشب یه کوچولو !سر همسری قبل خواب غر زدببم....

ساکت موند و چیزی نگفت...و خوابید

من هم به عادت این چند شب ساعت هاطول کشید تا خوابم برد...738619_countsheep.gif

ظهر زودتر از همیشه برگشت خونه...

 

حس خوبی نبود...(تصمیماتی واسش داشتم...)نیشخند

ولی گلی که تو دستاش بود حالمو عوض کرد..

(نیشم را تا بنا گوش باز کرد)

تغییر زیادی دیدم امروز در همسری...خصوصا با اس ام اسی که واسم فرستاد...(همسری اهل اس نیست...درگیری کاری بهش اجازه نمیده...)

خصوصا اینکه متنش رو خودش گفته بود....

 

این هم عکس گل :495019_flirtysmile4.gif

 

 

 

همین...

 


[ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

نمی دانم چه بنویسم....

حال خوبی نیست....

همین امروز می خواستم بیایم در مورد جز به جز شادی سه تا شدنمان بنویسم....

می خواستم بیایم از تلاش هایمان تو این مدت 8ماه بنویسم...

که چقدر منتظر این لحظه بودیم هر ماه...انتظار دیدن خط قرمز دوم ...

و چه حس وصف ناشدنی بودبعد دیدنش...

می خواستم از تمام مراقبت ها و توجه های همسرم در این مدت بنویسم که چه عاشقانه پروانه وار در کنارم بود...

از اینک این مدت هر چند  کوتاه از کار کردن هم گذشتم...تا باشد و بماند...

اما....

خودم هم نمی دانم چه شده؟؟همان طور که یکباره امد یکباره هم رفت....

هنوز نمی دانم چه شده....با پزشکم مشورت کردم...گفت سن جنین کم است...صبر کن...میدانم امیدی نیست...این قدر این مدت سایت ها و کتاب های مختلف را بررسی کردم که خوب می دانم امیدی نیست....

حس خوبی نیست....

برایمان دعا کنید...

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

 

 

 


[ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]

سلام Balloons

 

 

من برگشتم....این بار تنها نیستم...دونفریم...http://www.totalgifs.com/gravidas/ccmpreg1c.gif

با اجازتون ما یه نی نی تو راه داریم...

 

چند روزی میشه که ما رو از بودنش با خبر کرده....Yah

 

نظر لطف بانو فاطمه زهرا شامل حال ما شد و در روز مادر فهمیدم که دارم مادر میشم...(به شدت سورپرایز شدم که حتما میگم جزییاتشو )

میبخشید نرسیدم روز مادر رو سر موقع به شما دوستان عزیزم تبریک بگم

دوستان خوبم من رو با دعاهاتون توی این راه طولانی همراهی کنید...

خوشحال میشم تجربیاتتون رو در اختیارم بگذارید....

 

 

 

 



[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب