یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

 پنچ شنبه عصر رفتم خونه مامان تا با هم واسه خیرات شب جمعه حلوای خرمایی درست کنیم

داداش هم بعد مدت ها برگشته بود (دانشجوست)دلم واسش تنگیده بود..شلوغی خونست .ابجی مجرد هم حسابی سرما خورده بودو چند جا رو رفته بود واسه تزریقات ولی با اقایون تزریقات چی مشکل داره برگشته بود
...به اصرار مامان" خودم دست به کار شدم و از تجربیات سال های جوانی استفاده کردمو... اابجی میگفت دستمان شفا بوده..

 

بابا اون شب به پسر کوچیک ابجی که 3 سالشه پول داده بود بره بستنی بخره..ولی فروشگاه کنار خونمون بسته بود زنگ زدن باباش تو راه بگیره بیاره. اونم پول رو پاره کرده بعد مچاله کرده داده مامانش گفته:بریز دور دیگه به درد نمی خوره

بعد دیدن مامان و بابا وابجی ها connie_49.gifقرار شد با همسر بریم خونه خواهر شوشو

مادر و پدر شوشو رفته بودن یه سفر یکروزه...

 

 

من هم فرصت رو غنیمت شمردم و پیشنهاد دادم بریم خونه خواهر شوشو ...(راستش در حضور مامان شوشو راحت نیستم اونجا!!!!البته اینو بگم با مادر شوشوم مشکل خاصی ندارم ولی...)

حدود 10 بود که رسیدیم اونجا...واسش رنگینک  که سفارش داده بودم رو بردم خیلی خوشحال شد اخه خیلی وقت بود که دلش می خواست اما با کیفییتشو پیدا نکرده بود...مثل همیشه همسری با دخملش کلی بازی کرد و من هم با خواهر شو شو حرفیدیم..در همین حین داشتم به خواهر شوشو میگفتم جمعه همه چیزش خوبه... فقط اینکه باید به خاطر غذا پختن بیدار شی خیلی سخته از این بدتر اینه که ندونی چی باید بپزونی...اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

جمعه صبح با تماس خواهر شو شو بیدار شدیم که ما رو ناهار دعوت کرد...تو همون عالم خواب و بیدار کلی دعای خیر واسش کردمو مجددا تا همون لنگ ظهر خوابیدم......(یه همچین خواهر شوشویی دارم مناسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ )

 

بعداز ظهر هم من و خواهر شوشو رفتیم سراغ کمد دخملشو کلی از سیسمونی هایی که دیگه کوچیک شده بود و جدا کردیمو کلی اتاقشو سرو سامون دادیمو بعد هم رفتیم سراغ کمد دیواری اونجا هم یه دستی کشیدیم...

واقعا با وجود بچه کوچولو تو خونه نمیشه خیلی کار ها رو تنهایی انجام داد...

شب هم رفتیم خونه پدر شوشو شام...

شنبه صبح همسری به قولش عمل کردو شیشه های هال رو با برچسب مات نمود تا من بتونم پرده ها رو با خیال راحت بکشم و گلدونام نور بگیرن و خونه روشن تر بشه...

بعد هم کف اشپزخونه رو خیلی حرفه ای واسم شست"Heart Smileخیلی کارش برام ارزش داشت اخه با توجه به فشار کاری که داره خیلی کم پیش میاد بتونه تو خونه کمک کنه"Heart Smile

ولی بعد این همه کار چنان انگشت کوچیکه پاش رو به شدت  کوبیده بود تو لبه دیوار ...کلی ورم و کبود شده بود...کلی درد داشت .اصرار من هم واسه دکتر رفتن فایده نداشت...Whoop De Dooواسش داروی گیاهی گذاشتم..

شبش تا صبح با هر جابجایی ناله میکرد..من هم که قرار بود با مامانم و ابجی بزرگه صبح بریم مراسم نتونستم برم گفتم میریم اورژانس یه عکس میگیریم بعد  میرم ولی کلی طول کشید والبته خدا رو شکر شکستگی نداشت و ضرب دیده گی بود تا 11.5 اونجا بودیمgirl_to_take_umbrage2.gif

فقط به نماز جماعت رسیدم...خیلی دلم گرفته بود...کلی برنامه ریخته بودم..

همش تو ذهنم بود که دیدی امام حسین به مجلسش دعوتت نکرد... خیلی دلم گرفته بود...

بین دو نماز عزاداری کردن که بغضمو خالی کرد..یه حال و هوای خاصی بود...

هر سال واسه ناهار روز عاشور میریم خونه آقا(پدربزرگ همسری)

پدر شوشو سر سفره از امام حسین خواست که ما هم سال دیگه یه کوچولو تو بغلمون باشه..همه گفتم دو قلو بخواه ....قراره اگه پدر شوشوحاجت بگیره سال دیگه کل ظرف ها ی ناهار رو بشوره...مژه

مادر شوشو هم اصرار داشت بریم حسینیه سادات میگفت خیلی ها اونجا حاجت گرفتن...

من هم گفتم واسه امام حسین باید رفت مجلس نه حاجت...

ولی خیلی جای باحالی بود..یه حس خوب بهم داد....همه کسایی که اونجا پذیرای میکردن پیر بودن با کمر های خمیده...میگفتن نذر دارن خدمت کننن...سر خدمت کردن به عزادارای امام حسین رقابت میکردن..اصلا یه حال و هوایی داشت...نمیدونم ولی خیلی به دلم نشست..دفعه اول بود میرفتم ..یه سادگی و صفای خاصی تو ی رفتار اون خانم ها و فضا بود...

بعد اونجا هم به پیشنهاد بقیه رفتیم یه امام زاده که همون نزدیکی بود

شاید تو این سالها دو بار رفته بودم...پا گذاشتم اونجا چه حالی شدم...بغضی گلومو گرفت...چشمم که به ضریحش افتاد بغضم شکست...همون موقع چشمم به گهواره علی اصغر افتاددیگه نتونستم اشکامو کنترل کنم....بغض یکسالمو خالی کردم...چه حس خوبی...

خدا رو شکر

مطمئنا بدون دعوت نرفته  بودم...

 

 

امروز بعد حدود 2 ماه با داداش کوچیکه تونستم تلفنی صحبت کنم...چقدر دلتنگش بودم...اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ دلش هوای غذا های خونه رو کرده بود...

 

امشب مین ترم زبان داشتیم..با توجه به مدت زمان کمی که واسه خوندن گذاشتیم .استاد گفت نمره هاتون عالیهFiesta

 

 

                همین

                                 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب