یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یه مدت طولانی روزنوشت نداشتم....

این کلیتی از وقایع اتفاقیه ست....

 

درد زانو هر روزه بعد از انجام کار های خونه ٰ smile смайлики смайлы مجبورم کرد برم پیش متخصص ...گفت درمانش فقط پیاده روی روزانه اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ و فیزیوتراپی و شناست ....

فقط هم پوشیدن کفش اسپورت با تاج بلند تجویز کرده...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے.(مارک مناسبی سراغ دارید؟)

این هم از عوارض تنبلی و کنار گذاشتن ورزش....

 

 

این مدت که مامان و بابا نبودن خیلی کمتر آبجی ها رو میدیدم بیشتر تماس تلفنی بود آخه محل قرار هر شب  منزل پدری است.. شوشو های دو تا ابجی ها رفته بودن پیاده روی شبانهو ابجی مجرد هم قرار بود شب خونه ابجی دومی بمونه ما نیز فرصت رو غنیمت شمردیم همسری رو دور زدیمو و با ابجی بزرگه رفتیم خونه ابجی دومی و تا پاسی از شب گفت و شنو نمودیم...و دلی از عزا در اوردیم...

 

 

 

شاید این بدترین اتفاق این مدت باشه...

تصادف...البته بدون خسارت جانی و بیشتر مالی..

وقتی گفت تصادف کردم باور نکردم..تو و تصادف!!!تو قانون مند!!!

بعد معلوم شد که مقصر نبوده...توی یه میدون بزرگ نزدیک خونه...همین که سرعتشو کم میکنه که از سرعت گیر رد شه یه ماشین دیگه که خیلی سرعت داشته از پشت چنان می کوبه بهش که چند متر به جلو پرتاب میشه و میخوره به ماشین جلویی...ماشین ما هم از پشت داغون میشه هم از جلو...

ماشین پشتی هم که دنده عقب میگیره و فرار و بر قرار ترجیح میده...(شاهدا میگفت کلی داغون بوده خودش...)

کمربند همسری از خسارت جانی جلوگیری کرده..این هم از فواید قانون مندی...

(ماشین جلویی هم خسارت کمی دید که رضایت دادو رفت...و به اصرار همسری برای حضور پلیس توجه نکرد...اما بعدالظهر تماس گرفته و خواهان خسارت شد...عجبمنتظر...مردمی داریم ما... نقدی هم می خوااست...برآورد کرده بود خسارتش حدود 300 تومن میشه..همسری هم بهش صافکاری معرفی کرد...دیروز از صافکاری تماس گرفتن گفتن حساب طرف 30 تومن بیشتر نشده...تفاوتش فقط یه صفر بودا...که پرداخت کردیم)

بدین ترتیب ما چند روی از ماشین بی نصیب بوده و کمی خانه نشین شدیم...

و نتوانستیم به خانواده همسری سر بزنیم....خنثی

مامان شوشو تماسیدن و گفتن اگر فردا شب ماشین و تحویل گرفتید و امدید که امدیدوگر نه ما می اییم..

من هم گفتم ب هر ترتیب شما فردا شب شام تشریف بیاورید...  (قندک زدم)

 که قرار شد بیان...

صبح خریدامو انجام دادم و  به دلیل بالا بودن چربی خون کلیه مهمان ها به غیر خودمو همسری و برادر شوشو کوچک(مجرد)شام رژیمی درستیدیم

(جهت قندک زدن بیشتر ...البته مامان شوشو بسیور بسیور در این زمینه وسواس هستند و هر دفعه در مورد فواید و مضرات مواد غذایی و بخصوص مضرات روغن  سخنرانی برگزار می کنند این هم اعصاب منه)

سوپ جو +سالاد ماکارونی(رژیمی)+بورانی لبو+کشک و بادمجان+سالاد ابغوره...

 پدر شوشو عاشق بورانی لبو شده بود چیزی که تا حالا حاضر نشده بود لب بزنه...

ولی ظاهرا سوپ جو بیشتر از همه خود نمایی میکرد...بسی تعریف کردندوبرند و طی تماس طرز تهیه پرسیدند...

البت ما به این تعریف ها عادت داریم...

 

 

بعد از سه جلسه پیچوندن کلاس زبان...البته به دلایل موجه..دیشب رفتیم کلاس...کلی خندیدیم..

 

 

 

گاهی ملت بی خوابی میزنه به سرشون ...آزار میریزن...ساعت 2 نیمه شب ...در حالی که از شدت خستگی و در گرمای مطبوع شوفاژ به خوابی ناز رفته بودیمبا صدای گوشی همسری چنان از خواب پریدیم که کم مانده بود سرمان به سقف بخوردتا مدتی تپش قلب داشتیم.....(همسری به دلیل اینکه صبح از خروس خون تماس تلفنیش شروع میشه گوشیشو سایلنت نمی کنه..که خود معضلی است..و جای بحث داراد..)حالا کی بود...این جور که از صداشون مشخص بود...چند تا دختر کم سن و سال

که بی خوابی به سرشون زده بود و شیطونیشون گل کرده بودو چرت و پرت میگفتن...حالا هر چی بی جواب می موندن از رو نمی رفتن..تصمیم بر این شد این یک شب و از خیر گوشی بگذریم و سایلنت کنیم...ملت مردم آزارhysteric.gif

 

 

همیشه عاشق این بودم که یه ساز سنتی بزنم...همسری هم چند سال پیش با شوق و ذوق فراوون رفت و یه سه تار خفن واسم گرفت اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ و ما هم یک ترم رفتیم کلاس ولی به مقام نواختن نائل نشدم.....استاد مرد بودو خیلی راحت نبودم باهاش...ادامه ندادم...پیگیری واسه یه استاد بانو هم فایده ای نداشت...چند روز پیش سه تارم رو دیدم که داره خاک می خوره...دلم سوخت...به تنبلی خودم بد گفتمimages/smilies/a54d65a.gif...دلم می خواد موقع تنهایی هام و دلتنگی هام بنوازم...

آیا کسی سی دی اموزش سه تار خفنی سراغ دارد؟؟

 

 

هفته اینده شب جمعه یلداست ..smile смайлики смайлыشب نشین هفتگی نوبت ما نیست...ولی اگه ایده خاصی واسه پذیرایی به ذهنم رسید می خوام پیشنهاد بدم ما اونشب برگزارش کنیم..yes4.gif

 

 

چند شب پیش که می خواستیم از خونه پدرشوشو برگردیم...خواهر شوشو هم خواست برسونیمش...دخملش تو ماشین بغل من بود...خوابش برد...
حس خیلی خوبی داشت...نمی دونم چرا نمی تونم پارسال و فراموش کنم..خیلی بده...

 بیخیال به قول شاعر میگه میگذره این روزا همش میگذره..

 

 

یه مدتیه همه وسایل خونه ارور میدن (یخچال . لباس شویی.پکیج)...قرار همسری یه ارور گیر استخدام کنه..اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ مخصوصا واسه  پکیج دم به دقیقه ارور میده و خونه سرد میشه706919_freezinsmile1.gif..اوضاعی داریم موقع حمام..یک نفر همش باید مراقب باشه ارور نده اب سرد شه..با فروشنده تماس گرفتیم..قراره بیاد عوضش کنه...منتظریم...(نیمه شب از سرما از خواب پریدم ..بازم ارور داده بود..)

 

 

همین

 

 


 

[ پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب