یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه


ما زنها رسم خوبی داریم

زمانه که سخت می گیرد، شروع می کنیم به کوتاه کردن

ناخن ها، موها، حرف ها، رابطه ها...

"ویرجینیا وولف"
    "با تشکر از خورشید جان"

 

تا حالا شده با ادمی بر خورده باشید که به این توجه نداشته باشه که حرفش چه تاثیری روی طرف مقابلش داره...295119_qrrr1s5w5a2lfyba.gif

حتی وقتی دیگران بهش تذکر میدن:این جمله همیشگیش رو میگه:مگه چی گفتم؟؟

من با همچین فردی سرو کار دارمWhoop De Doo...نمی تونم به خاطر بعضی مسائل و مصلحت ها دور بشم...ولی هر چند این رفتار برای دیگران عادی شده و شاید به دلیل وابستگی عاطفی که بهش دارن راحت میگذرن...ولی من نمی تونم....

هر وقت یادش می افتم و یا می خوام ببینمش دلم هری میریزه...و اون ته مه های دلم می سوزه...

کسی هست بگه من چکار کنم؟؟ ادم بدجنسی نیست خیلی ساده است...

 

گاهی باید بعضی رابطه ها را بیشتر کنترل کرد و یا کوتاهشون کرد....البته اگه دست من بود که قیچیش می کردم....http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/lostthread.gif

تصمیم های کوچکی برای تغییر رفتارم گرفتم....شاید کسی متوجه این تغییرات نشه ولی اثراتش روی زندگی و ارامش من  خیلی زیاده...264319_margaritasmile2.gif

 

بگذریم...

                                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

شب یلدا خوش گذشت...

ما که دو طرفه بودیم....تا نصفش خونه مامانم بودیم و نصف بقیش رو خونه دختر عموی شوشو...Libra

کلی عکس گرفتیم و گذروندیم...made by Laie

چشم پدربزرگ همسری  خونریزی کرده بود و ظاهر وحشتناکی داشت...

تماس گرفتم "دارو گرفتن و الان بهترن...

بالن  هوا کردیم....ارزو هامونو  نوشتیم روش ولی با تلاش های فراووان های همسری بالا نرفت....علتش هم سوراخ کوچیکی روش بود..همسری قول داده یک بالن خیلی بزرگ بسازه و همه ارزوهاشونو بنویسن روشو با هم بفرستیمش هوا...

                                   

                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

ترم جدید زبان رو شروع کردیم و کلاس  افتر افکت هم تموم شد...

                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

شاید بچگی و شاید محدودیت ها و مسائل خانوادگی گاهی موجب میشه نتونیم قدر داشتن بعضی افراد رو بدونیم...

گاهی فکر می کنم قدر مادربزرگ پدری ام رو ندونستم...

(7 سال پیش فوت شدن)

شاید بیشتر باید توجه نشون می دادم...

هر چند توجه او هم گاهی کم بود و شاید ما تصور می کردیم و عمدی نبوده ...

هر چه بود الان دلتنگ بودنش هستم...هنوز صداش موقع قصه هاش توگوشمه...حتی صدای خروس قصه رو هم کم نمی ذاشت..و صداش موقع دعاهای بعد نمازش..

گاهی دلم میخواست بتونم ازش بخوام منو ببخشه..اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

چند شب پیش با صورتی خندان و روشن و لباسی سفید در خوابم امد...معذرت خواستم...لبخند زد...شاید به من به بچگی هایم وانگار میگفت چه می گی تو"بیخیال...

کمی ارام ترم...

 

                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 


همسری نوشت :

عزیزم نمی دونم به راز دست هات پی بردی یا نه ؟؟

می تونه یک کوه اتشفشان که نزدیکه فورانه رو ارومه اروم کنی...

 


[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب