یک فنجان چای بهار نارنج
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

این هفته شب جمعه ای نوبت پدرهمسری بود( نرسیدم قبلش برم کمک ماماشوشو از خود راضیالبته بعدش بودم در خدمتشون فرشته)

گذشت اما قبلش یه چیزی شد که خیلی بهم چسبید

تو راه خونه پدر همسری بودیم که یکباره همسری منو نیگاه کرد و گفت چرا صورتت کثیفه ,منو میگی چشا چهار تا هیپنوتیزمطبق عادت همیشه افتاب گیر ماشینو که ایینه داره دادم پایین که یهو یه رز قرمز افتاد بغلم   ....ذوقیدم حسابیقلب

همسری بعد مدت ها عشقولانه در وکرده بیدبغل

(از خودم خجالت کشیدم بابته حرف های چند شب پیشم .ببخشید خجالت)

همسری عزیزم از همین تریبون ازت تشکرات فراوان نموده که مرا دلگرم تر نمودی)

این از اینچشمک

جمعه شب هم طی تصمیمات قبلی با رو بندیلو برداشتیم بریم بال مرغ بترکونیم که یهو یادمون اومد که کباب پز نداریم البته از نوع زغالی بنابراین طی یک عمل انتحاری از در حیاط خونه پدر همسری وارد شدیم و کباب پز به همراه کمی بنزین سرقت نمودیم(احدی هم خبر دار نشد)

گازوندیم به یه پارک خلوت و دودو دمی راه انداختیم شانس ما کباب پز کوچولو بود و بال مرغ ها هم شده بودن قد بال عقاب  سوال بی تربیت ها کلی هم دود به خوردمون دادن ...منتظر

من هم حین انجام عملیات توسط همسری رفتم بعد سالها (یادم نمی یاد اخرین بار کی بوده) تاب سواری کردم ,  فرو رفتن تو هوای خنک پاییزی خیلی انرژی داد...

هر چند بال ها نیم سوخته نیم پخته بودند ولی لذت با هم بودن مزشو گم کرد...قلب

گذشت

بعدش هم چون منزلمان به شدت تحت پا را  زیت هست و ما به منزل پدر  همسری پناه بردیمو برنامه مورد علاقمونو دیدیمو کمی با نی نی خواهر شوهری بازی کردیمو اون هم کلی اغو باغو تحویلمون دادو باز هم دل همسرمان اب شد و طاقتش طاق...

دلم می خواد برم سر یه کار اداریناراحت

احساس بطالت می کنم و کمی اضافه وزن....

التماس دعا

تا بعد

 

[ شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فرنود آبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
امکانات وب