چه زود ....

چه روز ها زود میگذره

بازم یه هفته گذشت , به قول شاعر این قافله عمر عجب میگذرد

 

 

 

به انرژی مثبت احتیاج داریم مخصوصا همسرم انرژی مثبت کائنات با دعای خیر شما دوستان

 

اینهفته خیلی اروم و بی سرو صدا گذشت توش فقط یه مراسم حنا بندون بود با یه عروس خیلی تپلی که البته مثل همه این نوع مراسمات تماشاچی بودن جز اصلی اونها است بود...اصلا حال نمیده ...

بیشتر رفع تکلیف و احترام به دعوت صاحب مجلس و همراهی مادر شوشو به عنوانعروس بزرگ

البته گرفتن یه بیماری عجیب به همراه بیرون روی شدید ( فکر کنم به فرسایش زانو مبتلا شدم) که با یه بدن  درد بد همراه بود که با یه سری داروی گیاهی رفع شدالبته خواهرشوشو و پدر شوشو و عمو شوشو هم مبتلا گردیدند با شدت های مختلف...

قراره از شنبه شب کلاس زبان مشترک باهمسر رو  که از ماه رمضون نیمه کاره مونده بود رو ادامه بدیم(به همراه برادر شوشو)حسش نبود برم که به اسرار این دوهمکلاسی تسلیم شدم  عجب!

یه درد سوزنده(مثل عقرب زدگی)نیمه شب ها میاد سراغ دست راستم  که نمی تونم بخوابم  گاهی هم در طول روز به صورت مزمن عجب  بیماری هایی والا

فعلا همین عجب هفته کسل کننده ایی

ولی فک کنم هفته جدید خیلی فعالانه تر بگذره به امید خدا

تا بعد

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
رایحه

[نیشخند]خودت میتونی بهترین انرژی مثبت باشی افرین کلاس زبان خیلی خوبه..