....

سلام

 پاییز مبارک

 

 

حرفی نیست....

حرفی نبود که بیایم....

همه کائنات دست به یکی کرده اند که من دو خط موازی محبوبم را نبینم و هر ماه اشک مرا با اه و ناله فراوان در بیاورند....

چرا نمی دونم...

از دارو...از دکتر..از امید های واهی...خسته شدم...

بی خیالی برایم آرزو شده....Champagne

دکترم چند ماهی بهم off داده...           اوففففففف.....دنیای بدون دارو....

 

دیروز بعد از چند سال توی یه دوره دوستانه هم خونه های دوره دانشجویی ام را دیدم.چه تحول ظاهری برای همه شان اتفاق افتاده بود...اما دلشان..دلشان هنوز همان حال و هوای قدیم رو داشت...تاهل.کارومادر شدن هم نمی تونه ادمو تغییر بده...فقط فکر و ذهن ادمو از خودش منحرف می کنه...

چه زود گذشت این سال ها....کاش بشه این دوره ها رو ادامه داد...

 

 

فعلا همین...

 

پی نوشت:

این روز ها عجب هوا خواب آلوده است...این قسمت پاییز رو دوست ندارم...


 

/ 8 نظر / 21 بازدید
مامان خانومی

خدا به تو هم بچه میده دوست خوبم صبر داشته باش .

سین سین

از قدیم گفتن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. در آینده احوال این روزهاتون جزو خاطرات شیرینی میشه که در وقت خودش شیرین نبوده.

لیمو

چه عجب خااااانوم بالاخره رخ نمودین :)

حکیم بانو

سلام فرنود جان. تو کجا بودی؟ از کامنتت پیدات کردم. امروز حتما می خونمت.

سین سین

جاتون که نمیتونم باشم. ولی حال خاله کوچیکم را دیدم وقتی قبل از اول بچه اولش دو تا بچه سقط کرد و قبل از بچه دومش یه بچه سقط کرد. الان هم هیچ وقت از اون دوران بدی نمیگه. یه آزمایش الهی بود که میخواست میزان صبرش را ببینه.

رایحه

سلام ان شاالله یه نی نی س المو خوب و صالح خدا بهت عنایت کنه دارم لینک تکونی میکنم اگر دیگه نمیخوای بیای پیش من یه خبر ب ده خدا خیرت بده

را یحه

میدونی میخواستم بگم باید یه مدت نسبت به ماجرای بچه دار شدن بیخیالی طی کنی مطمئن باش میشه به این فکر کن که خدایی نکرده اگر این قدر ناله و گریه کنی خدا بهت بچه ب ده اما سالم نباشه چقد ر ناراحت میشی پس دعا کن هروقت ص لاحه یه بچه سالم خدا بهت بد ه

داستان قصه رمان عاشقانه

سلام دوست عزیز، با داستانهایی که خودم نوشته ام، منتظرحضور گرم شما هستم نظر فراموش نشود مرسی این قسمت خلاصه ای از داستانم است سعید با چشمان پر از اشک، به من نگاه کرد و گفت: همیشه به برادرم حسادت می کردم همیشه دلم می خواست سرنوشتم با یکی مثل تو گره بخورد، همیشه ارزو داشتم که جای برادرم بودم و تو مال من بودی، به شما ها و عشق تان حسودی می کردم. وقتی می دیدم شما عاشقانه بهم دیگر اظهار عشق می کردین، غبطه می خوردم. به خودم می گفتم: یعنی کسی در این دنیا هست که مثل تو عاشق و شیدایم شود؟ موفق باشید