تلخ و شیرین

نمی دانم چه بنویسم....

حال خوبی نیست....

همین امروز می خواستم بیایم در مورد جز به جز شادی سه تا شدنمان بنویسم....

می خواستم بیایم از تلاش هایمان تو این مدت 8ماه بنویسم...

که چقدر منتظر این لحظه بودیم هر ماه...انتظار دیدن خط قرمز دوم ...

و چه حس وصف ناشدنی بودبعد دیدنش...

می خواستم از تمام مراقبت ها و توجه های همسرم در این مدت بنویسم که چه عاشقانه پروانه وار در کنارم بود...

از اینک این مدت هر چند  کوتاه از کار کردن هم گذشتم...تا باشد و بماند...

اما....

خودم هم نمی دانم چه شده؟؟همان طور که یکباره امد یکباره هم رفت....

هنوز نمی دانم چه شده....با پزشکم مشورت کردم...گفت سن جنین کم است...صبر کن...میدانم امیدی نیست...این قدر این مدت سایت ها و کتاب های مختلف را بررسی کردم که خوب می دانم امیدی نیست....

حس خوبی نیست....

برایمان دعا کنید...

 

 

 

 

/ 7 نظر / 22 بازدید
مهسا

سلام.متوجه نشدم چی شده.ولی ایشاله بخیر بگذره[گل]

ماه شب 14!

عزيييييييزم ناراحت شدم... شما تلاشتونو كردين ...شايد خواست خداست[ناراحت] ميدونم حرفام ارومت نميكنه.....

سین سین

وای خدای من [ناراحت] یعنی شروع نشده تموم میشه؟ امیدتون به خدا باشه، ایشالا که به آرزوتون میرسید.

خورشید

[نگران]

لیمو

[ناراحت]